تبليغاتX
آزاد از قیدعشق - زمستان نگاه من

آزاد از قیدعشق

تک درختم سوخت...........بزار جنگل بسوزه...........

زمستان نگاه من...

به جنگل بی نگاه..

به انتهای پنجره ها می نگرد

به امتداد قدمهای بی گناهم..

که از فرط گریختن و نیافتن

 پای در ابتدای دوباره گیها گذاشته اند

 

زمستان نگاه من

به زمستان نگاه تو می نگرد..

که نه همچون من ٬فرتوت-

هنوز هم شعله ایی را در پس پلکهای ناکوکش

نگه داشته است

شاید به اجبار رویاهای هنوز

 

 زمستان نگاه من

به درخشندگی سرگردان..

در بُن چشمهای معشوقه ی تازه ام می نگرد

چشمانی پر از آرزوهای برآورده شده

آرزوهایی از جنس همه ی دختران

-هرچند خاموش

هرچند شبیه پوزخندهای قلب پیر من

 

زمستان نگاه من

به دل خزان آزموده ی شهر سرخوش می نگرد

او نیز همچو من...

که پوزخندی را نثار شور تازه ی درونم می کنم

با لبخندی ترک خورده

به عشقهای جوانی

که هر روز از دل کوچه هایش می آغازند..

می نگرد..

و گاهی نیز

با زبان چروک خورده اش

گرد و غبارهای شب را

از ساق بانوان صبح می روبد..

لبخندی هم...

به پاس همچنان بیدار نگه داشتن فانوس محکوم

به گوشه ی لبان ماسیده شان می کارد

 

زمستان نگاه من

به زمستان نگاه من می نگرد

به فریاد خواب آلوده ی باورهایم

به بی عطشی روحم به عشق

به صفهای پر نشاط برآمده از دل ناله ها و گریه ها

به لبخندهای آویزان از شاخه ها

به نگاههایی که قطر شاخه را معیار قطر صداقت می گیرد

به اورژانسهای پر از عفونت عشق..

و به دست خوش تراش داروساز چیره دست٬منطق

-به خاموشی مجسمه گان شهرآلوده

به تکاپوی مضطرب اینهمه عاشق واره

 

من چشمانم را می بندم

بادهای سرد و کشنده...

زوزه کشان..

بر تصویرهای نیمه خواب دیماهی می گذرند

و حتی زمستان نگاه من هم

-به پاس اینهمه طاقت-

به خوابی زمستانی فرو می رود...

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت22:27توسط الهام | |