تبليغاتX
آزاد از قیدعشق

آزاد از قیدعشق

تک درختم سوخت...........بزار جنگل بسوزه...........

روزها من پراز احساس شقایق بودم

سینه ی سوخته ای داشتم عاشق بودم

 

حس نمناک شبم مملو از آهنگ تو بود

چینی نازک من منتظر سنگ تو بود

 

حیف این حس پراز شوق به ایمان نرسید

انتظار وتب تردید به پایان نرسید

 

او که در وحشت شب عشق به من هالی کرد!

زیر آوار خزان پشت مرا خالی کرد

 

ثانیه ثانیه با عطر خیالش سرشد

آخرش غنچه ی پاییز زده پرپر شد

 

لای لای غزلم را نفسش هق هق کرد

باورم در هیجان نرسیدن دق کرد

 

باید این را به تو فهماند ولی دیر شده

لحظه ها بی تو پر از آه نفسگیر شده

 

زیر پامال خزان له شدم وخندیدی

چیزی از عاطفه و عشق نمی فهمیدی

 

اوج احساس مرا بردی وغارت کردی

تو به حیثیت یک عشق جسارت کردی

 

 کاش در لحظه ی موعود کسی سر برسد

داستان  شبه  عشق  به  آخر  برسد

 

سمبل عشق همان لاله ی پرپر باشد

هر وجب خاک پر از نعش کبوتر باشد

 

آی مردم غم ما زندگی چرکین است

آخرین برگ سفر نامه ی باران این است

 

زندگی سایه ی مرگ است که با خود داری

مثل یک شعر پر از قافیه ی تکراری

 

آشنای  غزل  تازه  غریبی  دیگر

بازهم غصه ی عیسی و صلیبی دیگر

داستان  من وحواست  وسیبی دیگر

................

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت13:17توسط الهام | |