تبليغاتX
آزاد از قیدعشق

آزاد از قیدعشق

تک درختم سوخت...........بزار جنگل بسوزه...........

سخت دلگيرم

 

نمي دانم از چه

 

 

شايد از اينكه هرگاه طلوع زندگي را مي بينم غروب درمن ريشه ميكند!

 

خسته ام

 

 

خسته ام از اين نگاههاي سرزنش بار!

 

 

خسته ام از اين همه نصيحت!

 

گاه بي گاه دلم به حال بنفشه ها مي سوزد!

 

دلم هواي گريه دارد!

 

شكوه من از درد نيست!

 

من از رنگين كمان آدمها دلگيرم!

 

من از زشتي روزگار گله دارم

 

من از اعتمادي كه هيچ گاه نتوانستم آن را بشناسم ناراحتم!

 

من از كفشدوزك ميان آشغال سبزي مادرم خسته نيستم!

 

من از انسانهاي زاعد زمين خسته ام

 

 

نمي دانم!

 

 

نمي دانم چه چيز را مي توان باور داشت!

 

 

سخت است !

 

 

من از شباهت قطره و دريا خوشحالم!

 

 

گله ام از تفاوت ميان سيل و درياچه است!

 

 

من از دوري خانه زير پل با برج بهترين محله شهر گله دارم!

 

 

من از سنگها نمي ترسم!

 

 

من از آدمهاي سنگ تراش مي هراسم!

 

 

من از كوره آجر دلزده نيستم!

 

 

من از معمار بي هنر شهرمان شكايت دارم!

 

 

من از دروغ ها خوشم نمي آيد.اما توبه راست نگفتن را نيز قبول ندارم!

 

 

 

من از رازها بدم مي آيد!

 

 

دل به آرزو بستم!

 

 

روح خسته من گاه گاهي قفس دروس را مسكن مي گزيند!

 

 

من از ماهي قرمز حوض خوشم نمي آيد!

 

 

همه شان دزدند

 

 

سايه بيد ميان باغچه خانه مادر بزرگم را دزديده اند!

 

 

من دلم را به آسماني خوش كردم كه پرنده در آن پر نمي زند!

 

 

اميدم به كسي است

 

..

 

..

 

 

 

.....شايد روزي بيايد.....!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت17:15توسط الهام | |