تبليغاتX
آزاد از قیدعشق

آزاد از قیدعشق

تک درختم سوخت...........بزار جنگل بسوزه...........

اینم دیگه شده عادت،بدون میل و شوقی،با قدم های محکم و تو خالیم،مثله همیشه با ظاهری عجیب،تو راهروهایدانشگاه قدم میزنم،این زنگ درس سختی داریم!درس عشق داریم! همگی پاس میکنن واحدشو اما من همیشه با معلمشه سر لج و لجبازیم...

در کلاس رو باز کردم!هنوزم سرم بالاست..

شاید کمتر از یک دهم پانیه همه جا ساکت شد،از دیدن ریخت و قیافه ی اون همه شاگرد که از داشتن رتبه ی بالا تو این درس به خودشون پر و بال میدن حالم بد شد!

قدم به قدم..یواش تر از همیشه..پاهام منو بردن به قرارگاه..همون نیمکت خالی که انگار طلسم شده ی منه!همون ته کلاس که جمعیت اصلا نداره! هی دختر..من آخر جدا افتاده هام!!

حالت نشستنم رو دوس دارم..یکی از زانوهام رو گیر میدم به لبه ی نیمکت...اون یکی همونجوری روی زمین کاشی شده..مثله همیشه ماژیک مشکیم رو بیرون میارم..

دارم دنبال جای خالی روی میز میگردم .چشمام از روی تموم سیاهی های روی نیمکت لیز میخوره:

"Fuck life..Plz"    

 "ببین چگونه آسمان چشمان من پر از شهاب میشود!!"

"mO€"     "سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی....   بانوی لخت و تیره..چشم خمار و خیره..!!"

"هر کی خوابه خوش به حالش..ما به بیداری دچاریم"                         "I Hate YoOou"

"عشق پوچه..!"                                                                 "منو تنها نزار..رو قلبم پا نذار...!!"

 

"He Kissed Me..Beautiful lier!"

 

با یه عالمه حرف دیگه...نمیدونم کجا بنویسمش..مدت هاست دلم میخواد یه جایی یادداشت کنم..

باز احساس میکنم چیزی روی شونه ام سنگینی میکنه..سرم رو بالا بردم..باز هم همان نگاه های چند تنی! نگاه های عاقل اندر سفیه..

کاسه ی صبر ندارم من،خیالتون راحت ،به جاش یه چاه صبر دارم!

صدای قدم های معلم در راهرو میپچه...نباید دیگه معطل کنم...تصمیم خودمو گرفتم..

قلم رو بالا بردم و نوکش رو به گونه های نیمکت کشیدم

بی درنگ این جمله با خط ظریفم روی میزم حک شد...

"گریه نکن،مگر نه اینکه عشق با اشک سخن می گوید؟!"

-برپا..!

باز هم از جام بلند نشدم..بی تفاوت نشستم و متوجه ورودش نمیشم..

با همون صداش که همیشه برام مثه سوهان روح میمونه داد زد:

بلند شو برو بیرون..هیچ وقت به کلاس توجه نداری..برو بیرون!

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت13:15توسط الهام | |