تبليغاتX
آزاد از قیدعشق

آزاد از قیدعشق

استاد کاعنات چو این کارخانه را ساخت مقصود عشق بود جهان را بهانه ساخت

آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ،

از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛

از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛

 در مهتاب گریه می کنند ؛

 در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛

در غروب آفتاب عمیق می شوند

و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...


همه از یک قماشند،

 


دلقکند! دلقک

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت20:6توسط الهام |

خیلی وقت پیشا ،وقتی بچه بودم عین بقیه بچه ها وقتی میخوردم زمین گریه ام میگرفت!

همون روزا وقتی رفته بودیم شمال کشور و کنار ساحل بودیم،یادمه مامانم بهم گفت:ندوییا...وگرنه میخوری زمین این جا پر از آت و آشغال و سنگه پات گیر میکنه بهش!

اما من مثله همیشه سر سختانه و لجوجانه به کار خودم ادامه دادم و دویدم!

شاید ۵یا۶مین قدمم بود که باصورت خوردم زمین و دهنم پر از مزه ی شن و صدف و خون شد!

به مادرم نگاه کردم،منو آماده ی گریه کردن دید و اخم کرد!یعنی:مگه بت نگفته بودم الان اگه گریه کنی اصلا طرفتم نمیام!

و من از ترس نگاه مادر و بی پناهی بغضم رو با مشتی از شن ها و خون قورت دادم!

از همون روز بود که گریه هام کم شد!

کم کم غده های اشک ریز چشمام از کار بر کنار شدن!

همون موقع بود که فهمیدم نباید واسه غلطی که خودت میکنی و بقیه بهت میگن نکن !اونو انجام دادی و بعدش خوردی زمین و بلند شی گریه کنی!یه همچین کاری اشتباهه!چون با علم به اینکه این کارو نباید میکردی انجام دادی!

الان..میخوام نقشه زندگیم رو روی این کاغذ بکشم!

یه کاغذ بکر و دست نخورده!

شب ها روزها غم ها غصه ها و همه و همه!

شب بیداری ها خواب آلودگی ها فرار کردنام وایسادنام!

هر چی فکرشو بکنی!

خط زندگیم رو کشیدم!

یه خط نه چندان صاف و نه خیلی داغون و غیر قابل شناسایی!

یه خطی که شاید کسی ازش هیچی نفهمه اما برای من یعنی یه عمر!

یعنی تک تک لحظه های پر از سوالم!

جاهایی رو که نباید انجام میدادم و انجام دادم رو ضربدر کشیدم!

نگاه کردم!

دوجا در نظر خودم بیشتر نبود!

یکی همون دویدن توی ساحلم یکی هم اینکه بی اجازه یه نفر به خاطر رفتار بد من منو دوستم داشت!

همین دوتا بزرگترین گناه من تو زندگیم بود!

برام تعجب داشت!

بعد فکر کردم!

خوب فکر کردم!

ساکت و آروم توی اتاق کم نورم نشستم!

میدونم درد من همین نیست!

من آدمی نیستم که به خاطر این دوتا دونه ضربدر انقدر خودم و زندونی کنم و کمربند مسیحی به کمر بندازم!

نگاه نگاه نگاه!

روی این خط منحنی وار!

شبیه نمودار تابع های درجه دوئه! (اووپس!!!)

از اول تا آخر خط رو ضربدر زدم!

زندگی خطایی بود که هشدارش رو حوا گرفت و اشتباها" ما وارد عمل شدیم

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت20:1توسط الهام | |

I Miss u......

 

The many miles between us
makes me sad and blue
can't wait 'til we're together
I'm really missing you



In my dreams you're with me
holding me real tight
whispering words of comfort
saying things will be alright



The morning sun awakes me
another day begins
my mind begins to wander
with thoughts of you again



I imagine you here beside me
reality brings a tear
my days drag on without you
I long to hold you near



My love for you is burning
I need your tender touch
thoughts of you bring sadness
I'm missing you so much...

جوجوی خنگول تولدت مبارک

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت11:59توسط الهام |

در يک هواي سرد برفي زمستاني

با شانه هاي زخمي و گوني سيماني

مردي که عادت داشت شبها دير برگردد

از انتهاي کوچه هاي سرد طولاني

دختر که پشت در نشسته منتظر ، بابا

پيش عروسکهاي من تا صبح مي ماني ؟

بابا حقوقت را گرفتي کفش مي خواهم

پاهاي من يخ مي زند در روز باراني

من کفشهايم وا شده از هم ولي سارا

با کفشهاي صورتي مي رفت مهماني

دختر چرا اينجا نشستي توي اين سرما

امشب دوباره آمدي من را برنجاني ؟

وقتي تمام کودکيهايت عروسک بود

از دستهاي خالي بابا چه مي داني ؟

بابا نمي دانم ، اگر خالي شده دستت

من مي روم همراه زنهاي خياباني

آنها هميشه کفشهاي خوشکلي دارند

 

شايد شدم خوشبخت ، بابا تو چه مي داني ؟

انداخت چيزي تا تورا ساکت کند بابا

از پشت افتادي تو آنجا روي گلداني



روي دو دست خالي بابا تو گل کردي

مي ريخت خون سرخ تو از روي پيشاني

لبخند مي زد دخترک  وقت جدايي بود

ديگر حلالم کن در اين ساعات پاياني

هرگز نبودم من برايت دختر خوبي

بابا نمي خواهد برايم دل بسوزاني



دختر کنار عکس خود آرام خوابيده

تيتر خبر ، بابا به جرم قتل زنداني .

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت13:39توسط الهام | |

ای سرنوشت قدّار

با تمامی اعتباری که از این و آن دزدیده ای

ولی من تو را حتی نمی بینم

رنگی از وجود بر تو نمی پاشم

نه به شکستهایت نگاه می کنم.......نه زخمهایم را می گشایم

تمامی آنچه هستم را می گویم....

آنکه می دید و باز هم پیش می رفت من بودم

در انتها هیچ چیز از آغاز بیشتر نداشتم.....خودم خواسته بودم....می دانستم نباید ولی....

....از نباید بیزار بودم...

تو چه کاره ای....!!

منم که یا از دیدن بید پر می شوم و مبهوت........

یا تابلوی توقف ممنوع را در لابلایش جستجو می کنم....

تو کیستی....؟!!!!

اصلا تو نیستی.....این منم.....تو منی...من منم...

 

تو نه همراه منی.....نه یار منی...

نه فکر منی...

و نه حتی دشمن منی...

آنچه که در من نیست و با من نیست اصلا نیست..

آنچه در من نیست...

روبرویم هم نیست...

 

ای اعتبار گرفته از ناکامیهای خود ساخته.....

ای تعبیر همه خوشی و دلیل اینهمه ناخوشی...

وصله ای بیش بر تاول ذهن دلیل تراش بشر نیستی...

آنکه تو را ساخت من بودم.....از نفسهای من و از اشتباهات من جان گرفتی...

حال خدایی می کنی...؟!!!

خودم تنپوش وجود بر قامتت دوختم و خودم نیز بی وجودیت را اعلام می کنم

چون اینرا با تک تک روزهای عمرم حس کرده ام...

ای بی وجود...

ای سرنوشت...

ای من

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت13:57توسط الهام | |

من ازین حجم وسیع تکرار

اینکه باید به تو و یاد تو و عکس غبار آلودت

هر روز سرکی کشم و

به دیوار خاطره ای

هرچند بی رنگ

پنجه ی حسرت سایم....

                     خسته ام...

                     خسته ام.....هر چند نه آنقدر شکسته

                     که چهره ی برده ای را مانم

                     یا آنچنان زخمی

                     که گُرده ام شیار به شیار

                     کوچه های سر از تا پا فرشی را ماند...

                     گشوده به زیر عشوه نیزه های مرده لُعبتی

آه ای خالق اشک و نیاز

ای بانی عشرت و رنج

اکنون....

قلب متروک و فرو ریخته ام

در پی رویش آبادگریست

تا برویاند جانم را

از خنکای دستی سوزان

ریشه اش اشکی باشد شفاف

که بشاید دیدن از اینسو آنسویش را

و بر این بستر تنهایی

آنجا که هجمه ی خیالت

راه ورودش را بسته

ساعقه ای تازه افکند...

بیدار کند عطر فراموشی را...

 

من در پی رویش آبادگری هستم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت17:17توسط الهام | |

زمستان نگاه من...

به جنگل بی نگاه..

به انتهای پنجره ها می نگرد

به امتداد قدمهای بی گناهم..

که از فرط گریختن و نیافتن

 پای در ابتدای دوباره گیها گذاشته اند

 

زمستان نگاه من

به زمستان نگاه تو می نگرد..

که نه همچون من ٬فرتوت-

هنوز هم شعله ایی را در پس پلکهای ناکوکش

نگه داشته است

شاید به اجبار رویاهای هنوز

 

 زمستان نگاه من

به درخشندگی سرگردان..

در بُن چشمهای معشوقه ی تازه ام می نگرد

چشمانی پر از آرزوهای برآورده شده

آرزوهایی از جنس همه ی دختران

-هرچند خاموش

هرچند شبیه پوزخندهای قلب پیر من

 

زمستان نگاه من

به دل خزان آزموده ی شهر سرخوش می نگرد

او نیز همچو من...

که پوزخندی را نثار شور تازه ی درونم می کنم

با لبخندی ترک خورده

به عشقهای جوانی

که هر روز از دل کوچه هایش می آغازند..

می نگرد..

و گاهی نیز

با زبان چروک خورده اش

گرد و غبارهای شب را

از ساق بانوان صبح می روبد..

لبخندی هم...

به پاس همچنان بیدار نگه داشتن فانوس محکوم

به گوشه ی لبان ماسیده شان می کارد