|
!!!به نام من می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود... فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن! می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود. همان دلهای بزرگی که جای من در آن است آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم. دلتنگی هایت را از خودت بپرس. و نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است! اما من نمی خواهم تو همان باشی! تو باید در هر زمان بهترین باشی. نگران شکستن دلت نباش! و تو مرا داری ... برای همیشه! چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
وقتي يک دختر حرفي نميزند وقتی پسرها ....
زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...
ديه اش نصف ديه ي توست و مجازات زنايش با تو برابر....
مي تواند تنها يك همسر داشته باشدو تو مختار به داشتن چهار همسر هستي...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني كه بخواهي مي تواني ازدواج كني...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو....
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي....
او ميزايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد....
او بي خوابي مي كشدو تو خواب هوريان بهشتي را مي بيني...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر...
وهر روز او متولد مي شود ء عاشق مي شودء مادر ميشودء پير مي شود و ميميرد ........
كنم هرشب دعايي كز دلم بيرون رود مهرش ولي آهسته مي گويم الهي بي اثر باشد
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن ...
نميدانم دلم گم شده يا اوني كه به او دا سپردم. نميدانم اعتماد بيجا كردم يا بيجا به من اعتماد كردم. نميدانم لياقت او را نداشتم يا لايق من نبود... نميدانم من در عشق او خيانت كردم يا او.... او قدر ندانست يا من. نميدانم..... نميدانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم؟؟؟ نميدانم چرا وقتي دل بستن سهل است دل كندن آسان نيست؟؟؟ هنوز نميدانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او؟؟؟ نميدانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم؟؟؟ نميدانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدي؟؟؟ نميدانم بگويم چرا آمدي؟يا بپرسم چرا رفتي؟ من نميدانم.نميدانم... تو بگو
روزی از روزهای بهاری(23-28خرداد1388)مصادف با 2009خارجکی در خیابانهای تهران تعدادی با تعدادی درگیر شدند. این بود عکس العمل کشورهایی که فکر میکردند اگر عکس العمل نشان ندهند کشور نیستند: اسرائیل: رئیس جمهور اسرائیل بلافاصله دستورتشکیل یک جمعیت منتخب از ساکنان اسرائیل را که هنوز خانه پیدا نکرده بودند داد.این گروه همراه صدوبیست وسه هزار سرباز تا دندان مسلح به خیابانهای تهران اعزام شدندوپس از اثبات اینکه بیشتر جمعیتشان دراثر تیراندازی لباس شخصی ها کشته شدند و در خطر انقراض قرار گرفته اند اتوبوسهای سوخته را بعنوان خانه پدری شان به رسمیت شناختند. سال2020: یک روز در میان یک شهروندتهرانی خود را با مواد منفجره به اتوبوسها میکوبد تا اسرائیلی ها اتوبوسها را خالی کنند. امریکا: ابتدا ارتشی 30میلیون نفری از سربازانشان را به خیابانهای تهران فرستادند.چندوقت بعد در بیانیه ای دوطرف درگیر را بعنوان تروریست معرفی کردند.چندوقت بعد با نرم افزار*شباهت پیداکن*ثابت کردند یکی از لباس شخصی ها برادر بن لادن بوده،پس ارتشی به افغانستان فرستادند.بعدا مدارکی پیدا کردند که ثابت کردیکی از سبزپوشان با صدام سروسری داشته،پس لشکری هم به عراق فرستادند.بعد گفتند خال کنار لب اون یکی هم شبیه گاندی بوده،ویک لشکر به هند.لهجه اون یکی همچون پاکستانی ها،یک لشکر به لاهور.بعلت رنگ پوست یکی دیگه یک گروهان به ویتنام.رنگ مو ،یک گردان به سوریه.معصومیت موجود در چشم،یک دسته نظامی به فیلیپین و... سال2020: امریکا تمام ساکنانش را فرستاد به کشورهای دیگر تا دموکراسی را در تمام دنیا پیاده کند.*کریستف بیا امریکا را دوباره کشف کن،گمش کردیم.* انگلیس: انگلیسی ها سربازهایشان را فرستادند پیش سربازهای امریکایی هیچی،خبرنگارهایش هم آمدند در خیابانهای تهران کمپ سه ساله زدند . سال2020: دنبال سوژه بودند. ایتالیا: دستور دادند همه تهرانی ها بیایند پناهنده شوند،اینجا کش لقمه برای همه هست. سال2020: ایتالیا دچار انفجار جمعیت شد. روسیه: آن موقع خیلی سرد بود کار خاصی نکردند. سال2020: با اینکه بازهم سرد بود ولی تکانی به خود دادند و کم کم تصمیم گرفتند یک حالی به امور هسته ای خیابانهای تهران بدهند.نه که منظوری داشته باشندها... امارات: آنها هیچ کاری نکردند...یکی از سبزپوشان را آوردند دبی...به او تعلیم خوانندگی دادند...یک کنسرت مشترک گذاشتند با آرش اسقاط،کامی اف-ام و اسی داغون و تمام ایرانیها رفتند آنجا پولشان را خرج کردند. سال2020: کنسرت و هتل و برج العرب و پول خرج کردن ایرانیها در دبی و همین ها دیگر... سوریه: یک نامه زدند به تهران گفتند ما با شماییم. سال2020: یک نامه زدند به تهران گفتند:یک لوله از انرژی هسته ای برایمان بکشیدتا با شما باشیم... بحرین و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس: بی خیال بابا...بگذار بچه بازی اش را بکند... سال 2020: بچه،بازی اش را کرد ...حالا دوباره بهانه میگیرد... گینه،اتیوپی،بیافراوغیره: گرسنه بودند. سال2020: ازگرسنگی مرده بودند... نتیجه گیری اخلاقی:علم بهتر است از ثروت. نتیجه گیری سیاسی:سیاست پدرمادرندارد. نتیجه گیری لوجستیکی:پیش به سوی دهکده جهانی. نتیجه گیری میکروفیزیولوژیکی:هان؟! نتیجه گیری انسانی:بی خیال. بیانیه های مرتبط با درگیری ها: میر موسوی:تسلیم نمیشوم،زنم دکترای راست راستکی دارد قران هم میخواند،کوکب هم دختر خوبی است،همه بیایند خسارتشان را میدهم... شیخ مهدی:بگذارید یک خاطره بگویم،نه،حکایت بهتر است،اعتراف چطوره؟ اصلا شما نگفتید من هم نمیگویم. سرهنگ محسن:فعلا بادی نمیوزد،حرفی ندارم... شهرداری تهران:ملت،خداقوت... زن احمدرضا:بالای سر آبروی شوهرم میاستم...
این خط آخر است غزل کم می آورد اینجا نسیم بوی محرم می آورد امشب دوباره رایحه ی یاس با من است یک سرزمین فدایی عباس با من است امشب وجب وجب طبق عشق چیده اند در کوچه سینه سینه زنان صف کشیده اند تکیه عزا درخشش زنجیر یا حسین ماها چقدر فاصله داریم تا ... حسین ما عاشقان مرده و احساس بال اوست هرچیزهست ونیست دراینجا خیال اوست تصویرهای غمزده تکرار می شوند هی زخم پشت زخم ... تلمبار می شوند دیدی چه کرد فاجعه ی درد با عطش ؟ در کربلا غرابت یک مرد با عطش ؟ دیدی چگونه عاطفه با قلب چاک چاک؟ در کربلای حادثه افتاد روی خاک آن بغضهای خیمه زده توی سینه را ؟ احساس سرد غربت و درد سکینه را ؟ سرهای روی نیزه شناور ندیده ای تصویر خون و داغ برادر ندیده ای نه تو ندیده ای وغزل شاعرانه نیست فریاد یا حسین در اینجا ترانه نیست فریاد بود و ضجه و فریاد رس نبود در کربلا به غیر خدا هیچکس نبود چیزی شبیه کوه شده بغض سینه ام همسوز ناله های غریب سکینه ام تصویر گنگ خاطره ی مردها منم سنگ صبور و وارث این دردها منم خون عموی گمشده بر مشک دیده ام من در تمام زندگیم اشک دیده ام داغی بزرگ بر دل زهرا گذاشتند عمه ببین دوباره مرا جا گذاشتند اینجا کسی به سینه ی اکبر امان نداد گهواره ی عزیز دلم را تکان نداد عمه مرا به یاد قیامت می آوری آخر چگونه اینهمه طاقت می آوری؟ عمه عموی یکه وتنهای من کجاست؟ باور نمی کنم سر بابای من کجاست؟ فکری بحال این دل غمگین نمی کنی؟ بر مردهای علقمه نفرین نمی کنی؟ عمه بگو که پنجره را باز می کند بابا دوباره موی مرا ناز می کند ............. اینها نشان غربت عباس نیستند این واژه های یخزده احساس نیستند هی مثنوی سرودم و دل وا نم یشود این حرفها برای تو بابا نمی شود ما شیعه زاده ایم فقط درک می کنیم فردا دوباره سمت تورا ترک می کنیم ماها فدای قدرت ایمان نمی شویم هی سینه می زنیم و مسلما ن نمیشویم انگار سهم ماست فقط زاریت کنیم هرسال نوحه نوحه عزاداریت کنیم تکیه عزا درخشش زنجیر یا حسین ماها چقدر فاصه داریم تا ... حسین ماها چقدر فاصله داریم تا ... حسین
روزها من پراز احساس شقایق بودم سینه ی سوخته ای داشتم عاشق بودم حس نمناک شبم مملو از آهنگ تو بود چینی نازک من منتظر سنگ تو بود حیف این حس پراز شوق به ایمان نرسید انتظار وتب تردید به پایان نرسید او که در وحشت شب عشق به من هالی کرد! زیر آوار خزان پشت مرا خالی کرد ثانیه ثانیه با عطر خیالش سرشد آخرش غنچه ی پاییز زده پرپر شد لای لای غزلم را نفسش هق هق کرد باورم در هیجان نرسیدن دق کرد باید این را به تو فهماند ولی دیر شده لحظه ها بی تو پر از آه نفسگیر شده زیر پامال خزان له شدم وخندیدی چیزی از عاطفه و عشق نمی فهمیدی اوج احساس مرا بردی وغارت کردی تو به حیثیت یک عشق جسارت کردی کاش در لحظه ی موعود کسی سر برسد داستان شبه عشق به آخر برسد سمبل عشق همان لاله ی پرپر باشد هر وجب خاک پر از نعش کبوتر باشد آی مردم غم ما زندگی چرکین است آخرین برگ سفر نامه ی باران این است زندگی سایه ی مرگ است که با خود داری مثل یک شعر پر از قافیه ی تکراری آشنای غزل تازه غریبی دیگر بازهم غصه ی عیسی و صلیبی دیگر داستان من وحواست وسیبی دیگر ................
مــن ِ آزمــوده را دیگــر چــرا آزمـــودن ؟!
لبــاس خستـگی را از تــن زندگــی ات در می آورم زمــانی کــه بــه آغوشــم پنـــاه می آوری زمزمــه کــن دوستت دارم را زمزمــه کــن ....
نبـــود ِ امــروزه ات بــا نبــود ِ هــر روز ه ات تفاوتـــی عظیــم داشت ! تمــامی شب را بــه انتظــار آمــدنت گوشـه ای تنهــا مـی نشینــم ! زود برگــرد !
لبخنــد میزنـــم بــه خـــدا بــه خـــدا کـــه عاشق مـــن است بــه خـــدا کـــه عاشق مـــــا ست !
این امشب ِ شــایــد آخریــن را بــا مــن قهـوه ای تلـخ مینـوشــی ؟! یــا بوســه هایـــم را ترجیــح میدهــی ؟!
زندگــی بــا همــه آنچــه داری زندگــی بــا هــر آنچــه نــداری دوستــت دارم دوستــت نــدارم !
بیچــاره مــن نمیدانــد فــردا چــه هــا در انتظــارش است !
بــه الــف .....
تـــو خواهــي رفـت بــه سرزمينـــي عظيــم شايــد بــه كلبــه اي از نــور رســي و شايـــد بــه كلبــه اي تــاريــك نگــاه كــن گمان ميبــري كــه هيچگاه صبــح را نمي بينـــي مـن امــا طلــوع را برايــت ديـــده ام !
آزاد میشــوم امشب از وزن و از قــــافیـــه !
بــرای بی قــراری هایــم بــرای ایـــن روزهــایـــم دعــا کنیــــد !
ميگـويــد : " شتــاب كــن دنيــا مجــال تــوقـف نــدارد ! " مــن امـــا ساعـتم ديريست ايستــاده و تقويمم سالهــاست خاک خورده !
چــه خودخواهـانــه همــه چیــز را بــه هــم میریــزد آن ظالـــم !
شـک شانـه هايــي بــود كـه بـر آن ايستــادم و سرك كشان آن رويـه ي تــو را ديــد زدم !
ميپرســد " محيط امـن ِ تـو كجاست ؟! " " محيط امــن ِ مــن در كنــار پرتگاهيـست با نشــانــه اي به پــايين و پــايين تـــر كــه در آن پاييـــن تـر ديگــر تــــــو يي پرســه نميزنـــد محيط امــن ِ مـن پـــايين آن پــرتـگاه است ! "
۱۰ روز می گذشت از آخرین حرفت... و امروز، روز پایان این تعویق بود...! چه خوب هم بود... "دوستت دارم" هایت هنوز همان مزه گذشته را می دهد... شیرین و دلچسب...! خوشحال بودم... خوشحال از این بابت که قرار بود اتفاقاتی رخ بدهد (شاید)... و تو چه با مسما تعریف می کردی... که دلتنگی... که باز هم مصدر "رسیدن" را صرف خواهیم کرد (با هم)... که امیدواری... و این که هنوز جویای این بودی که مبادا با کس دیگری رفته باشم...! نمی دانم شاید با گذشت این اتفاقات، گفتن چنین جمله ای کاملا مسخره باشد... اما... هنوز هم "دوستت دارم" پسرک...! پ ن: فردا هم روز خوبیست...! تقدیم به س.فتحی
تورو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت تورو دوست دارم وقتي ميگذري هميشه از خودت تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگي بغلت ميگيرم و ميرم به سادگي تورو دوست دارم مثل دلتنگيهاي وقت سفر تورو دوست دارم مثل حس لطيف وقت سحر مثل كودكي تورو بغلت ميگيرم و اين دل غريبمو با تو ميسپارم به خاك توي آخرين وداع وقتي دورم از همه چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه تورو ميسپارم به خاك تورو ميسپارم به عشق برو با ستاره ها
بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری
سخت دلگيرم نمي دانم از چه شايد از اينكه هرگاه طلوع زندگي را مي بينم غروب درمن ريشه ميكند! خسته ام خسته ام از اين نگاههاي سرزنش بار! خسته ام از اين همه نصيحت! گاه بي گاه دلم به حال بنفشه ها مي سوزد! دلم هواي گريه دارد! شكوه من از درد نيست! من از رنگين كمان آدمها دلگيرم! من از زشتي روزگار گله دارم من از اعتمادي كه هيچ گاه نتوانستم آن را بشناسم ناراحتم! من از كفشدوزك ميان آشغال سبزي مادرم خسته نيستم! من از انسانهاي زاعد زمين خسته ام نمي دانم! نمي دانم چه چيز را مي توان باور داشت! سخت است ! من از شباهت قطره و دريا خوشحالم! گله ام از تفاوت ميان سيل و درياچه است! من از دوري خانه زير پل با برج بهترين محله شهر گله دارم! من از سنگها نمي ترسم! من از آدمهاي سنگ تراش مي هراسم! من از كوره آجر دلزده نيستم! من از معمار بي هنر شهرمان شكايت دارم! من از دروغ ها خوشم نمي آيد.اما توبه راست نگفتن را نيز قبول ندارم! من از رازها بدم مي آيد! دل به آرزو بستم! روح خسته من گاه گاهي قفس دروس را مسكن مي گزيند! من از ماهي قرمز حوض خوشم نمي آيد! همه شان دزدند سايه بيد ميان باغچه خانه مادر بزرگم را دزديده اند! من دلم را به آسماني خوش كردم كه پرنده در آن پر نمي زند! اميدم به كسي است .. .. .....شايد روزي بيايد.....!
اینم دیگه شده عادت،بدون میل و شوقی،با قدم های محکم و تو خالیم،مثله همیشه با ظاهری عجیب،تو راهروهایدانشگاه قدم میزنم،این زنگ درس سختی داریم!درس عشق داریم! همگی پاس میکنن واحدشو اما من همیشه با معلمشه سر لج و لجبازیم... در کلاس رو باز کردم!هنوزم سرم بالاست.. شاید کمتر از یک دهم پانیه همه جا ساکت شد،از دیدن ریخت و قیافه ی اون همه شاگرد که از داشتن رتبه ی بالا تو این درس به خودشون پر و بال میدن حالم بد شد! قدم به قدم..یواش تر از همیشه..پاهام منو بردن به قرارگاه..همون نیمکت خالی که انگار طلسم شده ی منه حالت نشستنم رو دوس دارم دارم دنبال جای خالی روی میز میگردم .چشمام از روی تموم سیاهی های روی نیمکت لیز میخوره: "Fuck life..Plz" "ببین چگونه آسمان چشمان من پر از شهاب میشود!!" "mO€" "سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی.... بانوی لخت و تیره..چشم خمار و خیره..!!" "هر کی خوابه خوش به حالش..ما به بیداری دچاریم" "I Hate YoOou" " "He Kissed Me..Beautiful lier!" با یه عالمه حرف دیگه...نمیدونم کجا بنویسمش..مدت هاست دلم میخواد یه جایی یادداشت کنم.. باز احساس میکنم چیزی روی شونه ام سنگینی میکنه..سرم رو بالا بردم..باز هم همان نگاه های چند تنی! نگاه های عاقل اندر سفیه.. کاسه ی صبر ندارم من،خیالتون راحت ،به جاش یه چاه صبر دارم! صدای قدم های معلم در راهرو میپچه...نباید دیگه معطل کنم...تصمیم خودمو گرفتم.. قلم رو بالا بردم و نوکش رو به گونه های نیمکت کشیدم بی درنگ این جمله با خط ظریفم روی میزم حک شد... "گریه نکن،مگر نه اینکه عشق با اشک سخن می گوید؟!" -برپا..! باز هم از جام بلند نشدم..بی تفاوت نشستم و متوجه ورودش نمیشم.. با همون صداش که همیشه برام مثه سوهان روح میمونه داد زد: بلند شو برو بیرون..هیچ وقت به کلاس توجه نداری..برو بیرون!
در كوچه باغ سرد آبان حلقه آويزم من شاخه اي وا مانده در شبهاي پاييزم مثل بلوغ آبي يك ابر باراني بر شانه ام دستي بزن تا مرگ مي ريزم حس شكفتن در سكون برگهايم نيست اينجا پناه عشقهاي نفرت انگيزم با تو بهارقلب من عشق شکفتن داشت شوق تپش دارم ببين لبريز لبريزم بود ونبودم واژه ي پاييز شد برگرد يك جاي خالي مانده در احساس ناچيزم با من بمان اي بهترين الهام بخش عشق راحت كن از اين فصلهاي رخوت آميزم مي خواهم اينجا در كنارت سبز باشم ...يا تا وقت مردن... تا شكستن برگ مي ريزم
دستم رو بردم طرف شیر دوش! گردوندم سمت راست و زدمش بالا! یهو عین تموم چیزایی که اون اولا که تازه فهمیده بودم تو چه جایی گیر کردم،محکم با فشار!بدون هیچ گونه خبر دهی و کاملا بدون هماهنگی قبلی!آب سرد رو تنم ریخت! از فرق سرم تا نوک پام یخ زد! اصلا مهم نیست! چند وقتیه که عادت کردم که همش تنم سرد بشه و فشارم باهاش بازی بشه! زیر آب سرد مخ آدم منجمد میشه!اما شاید تو حالت انجماد و یخ بستگی بتونم برسم به اون حقیقت! به چیزی که میخوام! حتی اگر خواب هم باشی جوری از خواب میپری که تا عمر داری از هر چی خوابیدنه حالت بهم بخوره! اوه..یاد حرف یه بنده خدایی افتادم! اعتراض! بسه دیگه دختر تو چقد بد میگی!یه ذره هم خوبی های اطرافت رو ببین! آهان ..ببخشید که حرف های دلمم باید از زیر فاکتور های نگاهتون رد بشه و در عین بد بودن محکوم به برگشته! از چی دلت میخواد بگم؟ از خوشگذرونی؟ از همون چیزی که تو و امثال تو ،توی بازی کردن با احساس بقیه میبینید؟ از این بگم! آفرین..باشه میگم! انقدر خوش میگذره! تو بری سراغ یه دختر که انقد بهش گفتن آب چیز بدیه که وقتی میبینه دست تو یه شیشه آی معدنیه!با همون میگیره خودشو خفه میکنه! بعد میفهمه که بله آب چیز بدیه! اما به چه قیمتی! تو براش میگی حرفای قشنگ میزنی میگی دوسش داری! و اون تنها مثله یه حیوون چهارپا دنبال تو داره میاد! دنبال همون چوپون دروغگویی که قراره دست آخر بسپردش دست گرگه سیاه! نمیدونم چرا حس کردم یهو آب داغ شد! حتی آب هم خسته شد...! دیدی آب چه چیز بدیه!
امروز بيشتر هواي خدا را كردة
امروز دلم شكست اين حقم نبود...... |
About![]()
من دلم می خواهد Archivesهفته سوم فروردین 1390هفته چهارم تیر 1389 هفته اوّل تیر 1389 هفته دوم اردیبهشت 1389 هفته اوّل اسفند 1388 هفته اوّل بهمن 1388 هفته چهارم آذر 1388 هفته دوم آبان 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم اسفند 1385 آرشيو Links
قلبهاي گمشده |