تبليغاتX
آزاد از قیدعشق

آزاد از قیدعشق

تک درختم سوخت...........بزار جنگل بسوزه...........

 

۱۰ روز می گذشت از آخرین حرفت...

و امروز، روز پایان این تعویق بود...!

چه خوب هم بود...

"دوستت دارم" هایت هنوز همان مزه گذشته را می دهد...

شیرین و دلچسب...!

خوشحال بودم...

خوشحال از این بابت که قرار بود اتفاقاتی رخ بدهد (شاید)...

و تو چه با مسما تعریف می کردی...

که دلتنگی...

که باز هم مصدر "رسیدن" را صرف خواهیم کرد (با هم)...

که امیدواری...

و این که هنوز جویای این بودی که مبادا با کس دیگری رفته باشم...!

نمی دانم شاید با گذشت این اتفاقات، گفتن چنین جمله ای کاملا مسخره باشد...

اما...

هنوز هم "دوستت دارم" پسرک...!

 

 

 

پ ن: فردا هم روز خوبیست...!

 

تقدیم به س.فتحی

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت8:2توسط الهام |

 

 

 تورو دوست دارم

مثل حس دوباره تولدت

 

تورو دوست دارم

 وقتي ميگذري هميشه از خودت

 

 تورو دوست دارم مثل

 خواب خوب بچگي

بغلت ميگيرم و

 ميرم به سادگي

 

 تورو دوست دارم

 مثل دلتنگيهاي وقت سفر

 

تورو دوست دارم

 مثل حس لطيف وقت سحر

 مثل كودكي تورو

بغلت ميگيرم و

 اين دل غريبمو

 با تو ميسپارم به خاك

 

توي آخرين وداع

وقتي دورم از همه

 چه صبورم اي خدا

 ديگه وقت رفتنه

 

 تورو ميسپارم به خاك

 

 تورو ميسپارم به عشق

 

 

برو با ستاره ها


 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسترم صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

                            گردن آویز کسان دگری

                 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت17:31توسط الهام | |

سخت دلگيرم

 

نمي دانم از چه

 

 

شايد از اينكه هرگاه طلوع زندگي را مي بينم غروب درمن ريشه ميكند!

 

خسته ام

 

 

خسته ام از اين نگاههاي سرزنش بار!

 

 

خسته ام از اين همه نصيحت!

 

گاه بي گاه دلم به حال بنفشه ها مي سوزد!

 

دلم هواي گريه دارد!

 

شكوه من از درد نيست!

 

من از رنگين كمان آدمها دلگيرم!

 

من از زشتي روزگار گله دارم

 

من از اعتمادي كه هيچ گاه نتوانستم آن را بشناسم ناراحتم!

 

من از كفشدوزك ميان آشغال سبزي مادرم خسته نيستم!

 

من از انسانهاي زاعد زمين خسته ام

 

 

نمي دانم!

 

 

نمي دانم چه چيز را مي توان باور داشت!

 

 

سخت است !

 

 

من از شباهت قطره و دريا خوشحالم!

 

 

گله ام از تفاوت ميان سيل و درياچه است!

 

 

من از دوري خانه زير پل با برج بهترين محله شهر گله دارم!

 

 

من از سنگها نمي ترسم!

 

 

من از آدمهاي سنگ تراش مي هراسم!

 

 

من از كوره آجر دلزده نيستم!

 

 

من از معمار بي هنر شهرمان شكايت دارم!

 

 

من از دروغ ها خوشم نمي آيد.اما توبه راست نگفتن را نيز قبول ندارم!

 

 

 

من از رازها بدم مي آيد!

 

 

دل به آرزو بستم!

 

 

روح خسته من گاه گاهي قفس دروس را مسكن مي گزيند!

 

 

من از ماهي قرمز حوض خوشم نمي آيد!

 

 

همه شان دزدند

 

 

سايه بيد ميان باغچه خانه مادر بزرگم را دزديده اند!

 

 

من دلم را به آسماني خوش كردم كه پرنده در آن پر نمي زند!

 

 

اميدم به كسي است

 

..

 

..

 

 

 

.....شايد روزي بيايد.....!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت17:15توسط الهام | |

اینم دیگه شده عادت،بدون میل و شوقی،با قدم های محکم و تو خالیم،مثله همیشه با ظاهری عجیب،تو راهروهایدانشگاه قدم میزنم،این زنگ درس سختی داریم!درس عشق داریم! همگی پاس میکنن واحدشو اما من همیشه با معلمشه سر لج و لجبازیم...

در کلاس رو باز کردم!هنوزم سرم بالاست..

شاید کمتر از یک دهم پانیه همه جا ساکت شد،از دیدن ریخت و قیافه ی اون همه شاگرد که از داشتن رتبه ی بالا تو این درس به خودشون پر و بال میدن حالم بد شد!

قدم به قدم..یواش تر از همیشه..پاهام منو بردن به قرارگاه..همون نیمکت خالی که انگار طلسم شده ی منه!همون ته کلاس که جمعیت اصلا نداره! هی دختر..من آخر جدا افتاده هام!!

حالت نشستنم رو دوس دارم..یکی از زانوهام رو گیر میدم به لبه ی نیمکت...اون یکی همونجوری روی زمین کاشی شده..مثله همیشه ماژیک مشکیم رو بیرون میارم..

دارم دنبال جای خالی روی میز میگردم .چشمام از روی تموم سیاهی های روی نیمکت لیز میخوره:

"Fuck life..Plz"    

 "ببین چگونه آسمان چشمان من پر از شهاب میشود!!"

"mO€"     "سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی....   بانوی لخت و تیره..چشم خمار و خیره..!!"

"هر کی خوابه خوش به حالش..ما به بیداری دچاریم"                         "I Hate YoOou"

"عشق پوچه..!"                                                                 "منو تنها نزار..رو قلبم پا نذار...!!"

 

"He Kissed Me..Beautiful lier!"

 

با یه عالمه حرف دیگه...نمیدونم کجا بنویسمش..مدت هاست دلم میخواد یه جایی یادداشت کنم..

باز احساس میکنم چیزی روی شونه ام سنگینی میکنه..سرم رو بالا بردم..باز هم همان نگاه های چند تنی! نگاه های عاقل اندر سفیه..

کاسه ی صبر ندارم من،خیالتون راحت ،به جاش یه چاه صبر دارم!

صدای قدم های معلم در راهرو میپچه...نباید دیگه معطل کنم...تصمیم خودمو گرفتم..

قلم رو بالا بردم و نوکش رو به گونه های نیمکت کشیدم

بی درنگ این جمله با خط ظریفم روی میزم حک شد...

"گریه نکن،مگر نه اینکه عشق با اشک سخن می گوید؟!"

-برپا..!

باز هم از جام بلند نشدم..بی تفاوت نشستم و متوجه ورودش نمیشم..

با همون صداش که همیشه برام مثه سوهان روح میمونه داد زد:

بلند شو برو بیرون..هیچ وقت به کلاس توجه نداری..برو بیرون!

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت13:15توسط الهام | |

 

در كوچه باغ  سرد آبان حلقه  آويزم

من شاخه اي وا مانده در شبهاي پاييزم

مثل  بلوغ  آبي  يك  ابر  باراني

بر شانه ام دستي بزن تا مرگ مي ريزم

حس شكفتن در سكون برگهايم نيست

اينجا  پناه عشقهاي  نفرت انگيزم

با تو بهارقلب من عشق شکفتن داشت

شوق تپش دارم ببين لبريز لبريزم

بود ونبودم واژه ي پاييز شد برگرد

يك جاي خالي مانده در احساس ناچيزم

با من بمان اي بهترين الهام بخش عشق

راحت كن از اين فصلهاي رخوت آميزم

مي خواهم اينجا در كنارت سبز باشم ...يا

تا وقت مردن... تا شكستن برگ مي ريزم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت10:38توسط الهام | |

دستم رو بردم طرف شیر دوش!

گردوندم سمت راست و زدمش بالا!

یهو عین تموم چیزایی که اون اولا که تازه فهمیده بودم تو چه جایی گیر کردم،محکم با فشار!بدون هیچ گونه خبر دهی و کاملا بدون هماهنگی قبلی!آب سرد رو تنم ریخت!

از فرق سرم تا نوک پام یخ زد!

اصلا مهم نیست!

چند وقتیه که عادت کردم که همش تنم سرد بشه و فشارم باهاش بازی بشه!

زیر آب سرد مخ آدم منجمد میشه!اما شاید تو حالت انجماد و یخ بستگی بتونم برسم به اون حقیقت!

به چیزی که میخوام!

حتی اگر خواب هم باشی جوری از خواب میپری که تا عمر داری از هر چی خوابیدنه حالت بهم بخوره!

اوه..یاد حرف یه بنده خدایی افتادم!

اعتراض! بسه دیگه دختر تو چقد بد میگی!یه ذره هم خوبی های اطرافت رو ببین!

آهان ..ببخشید که حرف های دلمم باید از زیر فاکتور های نگاهتون رد بشه و در عین بد بودن محکوم به برگشته!

از چی دلت میخواد بگم؟

از خوشگذرونی؟

از همون چیزی که تو و امثال تو ،توی بازی کردن با احساس بقیه میبینید؟

از این بگم!

آفرین..باشه میگم!

انقدر خوش میگذره!

تو بری سراغ یه دختر

که انقد بهش گفتن آب چیز بدیه که وقتی میبینه دست تو یه شیشه آی معدنیه!با همون میگیره خودشو خفه میکنه!

بعد میفهمه که بله آب چیز بدیه!

اما به چه قیمتی!

تو براش میگی

حرفای قشنگ میزنی

میگی دوسش داری!

 

و اون تنها مثله یه حیوون چهارپا

دنبال تو داره میاد!

دنبال همون چوپون دروغگویی که

قراره دست آخر بسپردش دست گرگه سیاه!

 

 

نمیدونم چرا حس کردم یهو آب داغ شد!

 

 

حتی آب هم خسته شد...!

 

 

دیدی آب چه چیز بدیه!

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت12:52توسط الهام | |

امروز بيشتر هواي خدا را كردة

 

 امروز دلم شكست

 

 اين حقم نبود......

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت13:12توسط الهام |

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن...

 

 اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

 پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟!

 

 

 

 خودمانيم ... !!!

 

 زمين اين همه نامرد نداشت...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت13:24توسط الهام |

!!

بعضی وقتا دلم برای آدما میسوزه!

دلم براشون تنگ میشه!

دلم برای خیلی چیزایی که میتونن داشته باشن

و از روی نادانی ندارن میسوزه!

همه دارن زجر میکشن! چون نمیدونن! خیلی چیزا رو نمیدونن!

همه ی بلاهایی که سر ما در میاد همش انعکاس موج فکری

ماست!

 

چقدر خودمون رو از یاد بردیم!

چقدر فداکاری!

چقدر وایساده بودن آدمایی که میتونستن باشن و الان نیستن!

مثل همون شهید!

همون کسی که به خاطر من و تو!

به خاطر منی که مثل خیلی های دیگه احمقانه و مثل گاو! فکر

میکردم همش یه مشت مزخرف و چرت و پرت تحویل من

 

میدادن! و یه مشت آدم خود نما!

نمیفهمیدم دلش رو گذاشت کف دستش و پر کشید ینی چی؟!

نمیفهمیدم و نمیخواستم بفهمم! داستان های زیادی رو شنیده

بودم! هر مدلی که فکرشو بکنی اما هیچ وقت علاقه نشون

ندادم داستانی رو بشنومم که نامش بود "سروهایی که

ایستاده مردند!"

یا نه همون مادر و پدر که هر دری که پیدا باشه بهش متوسل

میشن تا تموم هستی خودشون رو پای ثمره ی عشقشون

بریزن!

یا هر کس دیگه ای!

اونوقت همین جوری دلتنگ نشستم!

دلم واسه همین سوخت!

واسه حماقتم!

واسه ی تموم چیزایی که میتونستم داشته باشم و الان ندارم!

و الان درگیر همین حس احمقانه هستم!

افسوس!!!!

حالم از این کلمه بهم میخوره!

به من میفهمونه اونقدرام که فکر میکردم اصلا زرنگ نبودم!

هنوز هستن لحظه هایی که خوب ازشون استفاده نکردم!

و من وایسادم!

بدون اینکه برگردم! به عقب نگاه کنم!

همون روزی که بودنی ها رو به ابدیت سپردم و کردمشون نبودنی ها!

همون روزها که میتونستم عاشق باشم!

میتونستم از خیلی چیزا چشم نپوشونم!

میتونستم خفه اش نکنم!

همون حس و ..

همون جایگاه حس رو..

که منو ترسوند!

تا حد مرگ!!!

و حالا باید برگردم و نگاه کنم به جایی که خالیه!

اما هنوز آثارش هست!

سینه ای که خالیه!

دستایی که خفه اش کرد قلب رو

و نوار های قرمز

که تهدیدانه روشون نوشته:

صحنه ی جرم،ورود ممنوع!!

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت23:40توسط الهام | |

خدا سلام) چطوری ؟ حکومتت جور است ؟

هنوز عرش خدائیت / نور علیَ النور است ؟

مِدال خلق بشر را هنوز هم داری؟

هنوز حضرت آتش به سجده مجبور است ؟

هنوز عطر گناهم پر از  تنِ سیب است ؟

هنوز بَعدِ قیامت هوویِ زن حور است ؟

اگرچه بنده ی خوبی ........رَدَم نکن امشب

خدا ! شرایط انسان عجیب ناجور است

چرا حقوق بشر را جهان نمی خواند

برای کودکِ فقری که سهم یک گور است

سراب پاسخ کافی برای ماهی نیست ؟

که باز پولکِ عقلش اسیرِ در تور است ؟

خدایِ محضِ عدالت بگو چرا اینجا

کلید دارِ طبیعت طبیعتش زور است

و وصله های لباسی که شَرم می ریزد

بساط خنده ی مشتی لباس مغرور است

خدا ببخش مرا کافری مرامم نیست

خیال کن که صدایم / هوارِ یک مور است

خیال کن مگسی بوده ام که بالی زد

ولی شرایطِ انسان هنوز ناجور است

 

 

 

 یه روز آرام تابستونی.الهام

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت16:25توسط الهام | |

هنوز هم 

به سحر گذشته

در بند روزهایی

که حتی بی نگاهی-

به آنچه عاقبتشان است

گذشتند

           -گرفتارم

آی بی خبران

این حکایت قلبیست

که جا مانده است

 

کو اثری از آن قلب یاغی

کو ذره همتی

 تا باز به پا دارد

 پرچم تسلیم سپاه غرورم را

تا به شوق یک لحظه همپایی

به انتظار نشیند

شبها و روزهای از پی هم را

 

کو و کجاست

جای قدمهای من و تو

در آن کوچه ی باریک هر شبی

کو دست ناجی ما

آنکه از میان شهر شک و ترس

بربال حادثه

می رساندمان به آشیانه

شاید به پاس جسارت قلبهای ترسان ما

قلبهای آنزمان

همچنان بیدار ما

 

کو آن قرص ناتمام ماه

کو آن ماه ناتمام

آنکه از اعجاز نگاه من

و در کارگاه تقدیر

سکه خورده بود

براستی

کو آن نگاه من

دیده گانی که بتخانه بودند

بتخانه بودند برایت

 

از آن روزگار ملتهب

چه مانده است

جز افسوس

برای من

برای تو

برای عشق

برای عشق..

که تیغ بت تراش

هم می تراشد

هم می شکند

و چه رنجی می کشد

 آن بت تراشی

که در برابر دیده گانش

بتش از خود می شکند

 

من نشسته ام هنوز

بر مزار تکه تکه های تو

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت20:38توسط الهام |

آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ،

از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛

از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛

 در مهتاب گریه می کنند ؛

 در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛

در غروب آفتاب عمیق می شوند

و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...


همه از یک قماشند،

 


دلقکند! دلقک

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت20:6توسط الهام |

خیلی وقت پیشا ،وقتی بچه بودم عین بقیه بچه ها وقتی میخوردم زمین گریه ام میگرفت!

همون روزا وقتی رفته بودیم شمال کشور و کنار ساحل بودیم،یادمه مامانم بهم گفت:ندوییا...وگرنه میخوری زمین این جا پر از آت و آشغال و سنگه پات گیر میکنه بهش!

اما من مثله همیشه سر سختانه و لجوجانه به کار خودم ادامه دادم و دویدم!

شاید ۵یا۶مین قدمم بود که باصورت خوردم زمین و دهنم پر از مزه ی شن و صدف و خون شد!

به مادرم نگاه کردم،منو آماده ی گریه کردن دید و اخم کرد!یعنی:مگه بت نگفته بودم الان اگه گریه کنی اصلا طرفتم نمیام!

و من از ترس نگاه مادر و بی پناهی بغضم رو با مشتی از شن ها و خون قورت دادم!

از همون روز بود که گریه هام کم شد!

کم کم غده های اشک ریز چشمام از کار بر کنار شدن!

همون موقع بود که فهمیدم نباید واسه غلطی که خودت میکنی و بقیه بهت میگن نکن !اونو انجام دادی و بعدش خوردی زمین و بلند شی گریه کنی!یه همچین کاری اشتباهه!چون با علم به اینکه این کارو نباید میکردی انجام دادی!

الان..میخوام نقشه زندگیم رو روی این کاغذ بکشم!

یه کاغذ بکر و دست نخورده!

شب ها روزها غم ها غصه ها و همه و همه!

شب بیداری ها خواب آلودگی ها فرار کردنام وایسادنام!

هر چی فکرشو بکنی!

خط زندگیم رو کشیدم!

یه خط نه چندان صاف و نه خیلی داغون و غیر قابل شناسایی!

یه خطی که شاید کسی ازش هیچی نفهمه اما برای من یعنی یه عمر!

یعنی تک تک لحظه های پر از سوالم!

جاهایی رو که نباید انجام میدادم و انجام دادم رو ضربدر کشیدم!

نگاه کردم!

دوجا در نظر خودم بیشتر نبود!

یکی همون دویدن توی ساحلم یکی هم اینکه بی اجازه یه نفر به خاطر رفتار بد من منو دوستم داشت!

همین دوتا بزرگترین گناه من تو زندگیم بود!

برام تعجب داشت!

بعد فکر کردم!

خوب فکر کردم!

ساکت و آروم توی اتاق کم نورم نشستم!

میدونم درد من همین نیست!

من آدمی نیستم که به خاطر این دوتا دونه ضربدر انقدر خودم و زندونی کنم و کمربند مسیحی به کمر بندازم!

نگاه نگاه نگاه!

روی این خط منحنی وار!

شبیه نمودار تابع های درجه دوئه! (اووپس!!!)

از اول تا آخر خط رو ضربدر زدم!

زندگی خطایی بود که هشدارش رو حوا گرفت و اشتباها" ما وارد عمل شدیم

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت20:1توسط الهام | |

در يک هواي سرد برفي زمستاني

با شانه هاي زخمي و گوني سيماني

مردي که عادت داشت شبها دير برگردد

از انتهاي کوچه هاي سرد طولاني

دختر که پشت در نشسته منتظر ، بابا

پيش عروسکهاي من تا صبح مي ماني ؟

بابا حقوقت را گرفتي کفش مي خواهم

پاهاي من يخ مي زند در روز باراني

من کفشهايم وا شده از هم ولي سارا

با کفشهاي صورتي مي رفت مهماني

دختر چرا اينجا نشستي توي اين سرما

امشب دوباره آمدي من را برنجاني ؟

وقتي تمام کودکيهايت عروسک بود

از دستهاي خالي بابا چه مي داني ؟

بابا نمي دانم ، اگر خالي شده دستت

من مي روم همراه زنهاي خياباني

آنها هميشه کفشهاي خوشکلي دارند

 

شايد شدم خوشبخت ، بابا تو چه مي داني ؟

انداخت چيزي تا تورا ساکت کند بابا

از پشت افتادي تو آنجا روي گلداني



روي دو دست خالي بابا تو گل کردي

مي ريخت خون سرخ تو از روي پيشاني

لبخند مي زد دخترک  وقت جدايي بود

ديگر حلالم کن در اين ساعات پاياني

هرگز نبودم من برايت دختر خوبي

بابا نمي خواهد برايم دل بسوزاني



دختر کنار عکس خود آرام خوابيده

تيتر خبر ، بابا به جرم قتل زنداني .

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت13:39توسط الهام | |

ای سرنوشت قدّار

با تمامی اعتباری که از این و آن دزدیده ای

ولی من تو را حتی نمی بینم

رنگی از وجود بر تو نمی پاشم

نه به شکستهایت نگاه می کنم.......نه زخمهایم را می گشایم

تمامی آنچه هستم را می گویم....

آنکه می دید و باز هم پیش می رفت من بودم

در انتها هیچ چیز از آغاز بیشتر نداشتم.....خودم خواسته بودم....می دانستم نباید ولی....

....از نباید بیزار بودم...

تو چه کاره ای....!!

منم که یا از دیدن بید پر می شوم و مبهوت........

یا تابلوی توقف ممنوع را در لابلایش جستجو می کنم....

تو کیستی....؟!!!!

اصلا تو نیستی.....این منم.....تو منی...من منم...

 

تو نه همراه منی.....نه یار منی...

نه فکر منی...

و نه حتی دشمن منی...

آنچه که در من نیست و با من نیست اصلا نیست..

آنچه در من نیست...

روبرویم هم نیست...

 

ای اعتبار گرفته از ناکامیهای خود ساخته.....

ای تعبیر همه خوشی و دلیل اینهمه ناخوشی...

وصله ای بیش بر تاول ذهن دلیل تراش بشر نیستی...

آنکه تو را ساخت من بودم.....از نفسهای من و از اشتباهات من جان گرفتی...

حال خدایی می کنی...؟!!!

خودم تنپوش وجود بر قامتت دوختم و خودم نیز بی وجودیت را اعلام می کنم

چون اینرا با تک تک روزهای عمرم حس کرده ام...

ای بی وجود...

ای سرنوشت...

ای من

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت13:57توسط الهام | |

من ازین حجم وسیع تکرار

اینکه باید به تو و یاد تو و عکس غبار آلودت

هر روز سرکی کشم و

به دیوار خاطره ای

هرچند بی رنگ

پنجه ی حسرت سایم....

                     خسته ام...

                     خسته ام.....هر چند نه آنقدر شکسته

                     که چهره ی برده ای را مانم

                     یا آنچنان زخمی

                     که گُرده ام شیار به شیار

                     کوچه های سر از تا پا فرشی را ماند...

                     گشوده به زیر عشوه نیزه های مرده لُعبتی

آه ای خالق اشک و نیاز

ای بانی عشرت و رنج

اکنون....

قلب متروک و فرو ریخته ام

در پی رویش آبادگریست

تا برویاند جانم را

از خنکای دستی سوزان

ریشه اش اشکی باشد شفاف

که بشاید دیدن از اینسو آنسویش را

و بر این بستر تنهایی

آنجا که هجمه ی خیالت

راه ورودش را بسته

ساعقه ای تازه افکند...

بیدار کند عطر فراموشی را...

 

من در پی رویش آبادگری هستم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت17:17توسط الهام | |

زمستان نگاه من...

به جنگل بی نگاه..

به انتهای پنجره ها می نگرد

به امتداد قدمهای بی گناهم..

که از فرط گریختن و نیافتن

 پای در ابتدای دوباره گیها گذاشته اند

 

زمستان نگاه من

به زمستان نگاه تو می نگرد..

که نه همچون من ٬فرتوت-

هنوز هم شعله ایی را در پس پلکهای ناکوکش

نگه داشته است

شاید به اجبار رویاهای هنوز

 

 زمستان نگاه من

به درخشندگی سرگردان..

در بُن چشمهای معشوقه ی تازه ام می نگرد

چشمانی پر از آرزوهای برآورده شده

آرزوهایی از جنس همه ی دختران

-هرچند خاموش

هرچند شبیه پوزخندهای قلب پیر من

 

زمستان نگاه من

به دل خزان آزموده ی شهر سرخوش می نگرد

او نیز همچو من...

که پوزخندی را نثار شور تازه ی درونم می کنم

با لبخندی ترک خورده

به عشقهای جوانی

که هر روز از دل کوچه هایش می آغازند..

می نگرد..

و گاهی نیز

با زبان چروک خورده اش

گرد و غبارهای شب را

از ساق بانوان صبح می روبد..

لبخندی هم...

به پاس همچنان بیدار نگه داشتن فانوس محکوم

به گوشه ی لبان ماسیده شان می کارد

 

زمستان نگاه من

به زمستان نگاه من می نگرد

به فریاد خواب آلوده ی باورهایم

به بی عطشی روحم به عشق

به صفهای پر نشاط برآمده از دل ناله ها و گریه ها

به لبخندهای آویزان از شاخه ها

به نگاههایی که قطر شاخه را معیار قطر صداقت می گیرد

به اورژانسهای پر از عفونت عشق..

و به دست خوش تراش داروساز چیره دست٬منطق

-به خاموشی مجسمه گان شهرآلوده

به تکاپوی مضطرب اینهمه عاشق واره

 

من چشمانم را می بندم

بادهای سرد و کشنده...

زوزه کشان..

بر تصویرهای نیمه خواب دیماهی می گذرند

و حتی زمستان نگاه من هم

-به پاس اینهمه طاقت-

به خوابی زمستانی فرو می رود...

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت22:27توسط الهام | |

بادها ،روضه خوان

 

          ابر ها، دسته ی زنجیر زن

 

                                   باغ ها، سینه زنان حرم باغچه

 

                                                          آسمان، کرده به تن پیراهن تعزیه

 

                                                                     طبل عزا را بنواز ای فلک

 

                                                                                        خیمه ی خورشید سوخت

 

                                 

         

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت20:54توسط الهام | |

همیشه این میون یه نفر هست
 
 

یه نفر که شهادت یکرنگی می دهد...

 

 

صلاح کار می داند و از شوق تهیست..

 

 

به نگاه آبی عشق.......

 

 

نه که خیره....

 

 

کار او نیست....با سری چرخان حماقتش را به رخ می کشد..

 

 

من نباشم او هست

 

 

تو نباشی او هست

 

 

براستی آیا به صلاح من و تو می اندیشد..؟

 

 

آنچنان گوش به تاریخ خودش دوخته است و

 

 

آنچنان از من خالیست که شب را به مبارزه ی کارنامه می خواند....!

 

 

عابد معصوم روز باخته...

 

 

صلای بیداری بر تن کوچه هایی می پاشد که همه از قلّه تهیست

 

 

هرچند می گوید روزگارش سرشار از پروازهای سرمه ایست...

 

 

ولی خماروار در پای خونابه های دامنه آرمیده است و پیشانیش حتی از صعود یک سار به

 

شاخه تهیست

 

 

ما نه اهل پروازیم و نه در بند قانون آن مصلح ٬در زنجیر....

 

 

نه از وعده های سایه تبار عمر شکن راه می گیریم و نه قصد نصیحت یک قاصدک را

 

داریم...قاصدکها خودشان راه را خواهند یافت....

 

 

گاه به شانه ی باد آویزان می شویم و مسیری هم آغوشی و گاه در بستر علفها ٬شب را بو

 

میکنیم....بی آنکه بی خبران را خواب کنیم و از ریسمان ماه بالا رویم...

 

 

ما اینجائیم...

 

 

همین الان...

 

 

پشت به برج میلاد..

 

 

رو به دماوند..

 

 

میان گیشا و آزادی...

 

 

رو به میرداماد پشت به تخت جمشید..

 

 

ساقه در هم می پیچیم و رو از ریشه بر می گیریم....

 

 

نه که بی فردا....بی آزادی....

 

 

اما به پای این اوهام آرمانی عمر یک عطر کوتاه....

 

 

یک بوسه ی جاودانی را نمی فروشیم...

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت14:59توسط الهام | |

زندگی یک مرد ایرانی!!!

 

یک ایرانی از ابتدای زندگی تا مرگ با اتفاقات زیادی روبه رو میشه و مراحل مختلفی رو پشت سر میگذاره و با وجود تفاوت های جزئی که در زندگی ما ایرانیا وجود داره ولی زندگی همه ما معمولاً به طریقی هست که در زیر واستون اعلام میکنم:

1-در ابتدا مانند هر موجود زنده دیگری زندگی ما ایرانی ها در اثر شیطونی دو فقره انسان به نام پدر و مادر آغاز میشه!

2-حدوداً 9 ماه بعد از اینکه در یک شب سرد پاییزی و یا شب خنک بهاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک و پدر و مادر دست به دست هم دادند و رشته زندگی ما رو سرشتند ما هم قدم رنجه میکنیم و پا های مبارکمان رو وارد این دنیا میکنیم.

3-از لحظه ای که به دنیا میایم تا سن حدود 2 سالگی هیچ چیزی رو به خاطر نداریم و به عبارتی شعور و ادراکمون هنوز اونقدر کامل نشده تا بفهمیم این2 سال بهترین سال های عمرمون بوده که گذشته!هم غذا میذاشتن تو دهنمون هم نیازی نبود پاشیم بریم دست شویی تازه همیشه یه لشگر آدم تو صف وایساده بودند تا ما رو بغل کنند و بمون حال بدند!!!!

4- از سن 2 سالگی به بعد تازه اول بد بختی هامون شروع میشه! اول از همه اینکه به محض اینکه از خواب بیدار میشیم یه جمله نفرت آمیز میره رو اعصابمون:بگو مامان! و تا این کلمه رو نگیم از غذا خبری نیست! ثانیاً دیگه مثل سابق تحویلمون نمی گیرند و 6 ساعت هم که گریه کنیم وهیچ کس به روی خودش نمیاره.تازه بعد از اینکه کلی اذیت شدیم و گریه کردیم یه آقایی که قراره ما بعداً بش بگیم بابا این جمله رو میگه: خانم پاشو این بچه رو خفه کن!

 

5-سن 2تا 5 سالگی آخرین سال های لذت بردن از زندگی هستش.سنی که درآن به شدت برای پدر و مادر غیر قابل تحمل و برای مادر بزرگ و پدر بزرگ بسیار دوست داشتنی میشیم.به طوریکه بیشتر وقتمون رو پیش مادر بزرگ میگذرونیم و اون شخصی که تا چند وقت پیش خودشو میکشت تا ما بش بگیم مامان در این لحظه همراه دوستاش رفته خرید و یا کلاس های بازیابی قوای جسمانی و روحانی بعد از زایمان فرزند!

 

6-از حدود 5 سالگی تا 7 سالگی اولین ضربه های روحی را می خوریم. ابتدا وقتی که داریم با کلی ذوق شوق ماجراهای قسمت آخر کارتون الاغ باهوش و گلابی زرنگ رو برای شخصیت بابا تعریف میکنیم با این جمله رو به رو میشویم:آفرین پسرم حالا برو توی اتاقت با اسباب بازی هات بازی کن!(و این اوج احترام نگذاشتن به احساسات یک پچه است!) سپس و در حالیکه از جناب بابا نا امید شده ایم به آشپزخانه میرویم تا نظر مامان را درباره اینکه چرا الاغ باهوش گول گلابی زرنگ خورد را بپرسیم که در آنجا نیز با چنین جمله ای رو به رو میشویم:پسرم از آشپزخونه برو بیرون تا مامان بتونه کاراشو انجام بده!!!!! و نیز همچنین جمله ناراحت کننده(پسرم وقتی میریم مهمونی مثل یه آقا بشین سر جات و تا بهت میوه تعارف نکردند دست نمیزنی و شکلات هم یه دونه بیشتر نخوری ها!) را برای اولین بار میشنویم.

 

7-در سن 7 سالگی –به دلیل رفتن به مدرسه- کمی از احترام از دست رفته مان را باز می یابیم و دوباره عزیز می شویم.ضمناً با این نکته آشنا میشویم که ما دو تا مامان داریم!که یکی از آنها برای ما غذا می پزد و دیگری به ما درس میدهد و کلی جلوی اهل فامیل و دوستان به خاطر اینکه آنها دو تا مامان ندارند پز میدهیم! فقط متوجه این نکته نمی شویم که چرا وقتی از مامان دوممان پیش مامان اولمان تعریف میکنیم شب را باید بدون شام به خواب برویم! ولی در مقابلش پدرمان نسبت به وضعیت تحصیلی ما بسیار پیگیر می شود!!!!

 

8-در سنین 8 تا 11 سالگی یواش یواش تبدیل به یکی از وسایل و لوازم خانه می شویم!ضمناً می فهمیم مامان دومی سر کاری است و فقط این حرف رو به ما زدند تا معلم مدرسه با خیال راحت و بدون عذاب وجدان ضربات خط کش را بر پیکرمان فرود بیاورد!

 

9-از 12 تا 14 بدترین دوران زندگیه.چون هنوز بچه هستیم ولی همه به اصرار میخوان به ما بقبولونند که بزرگ شدیم !کوچکترین شیطونی با ضربات مشت و لگد و سیلی پدر جواب داده میشه. در این زمان با چگونگی شکستن شیشه همسایه توسط توپ فوتبال و همچنین چگونگی دزدیدن پرتقال از میوه فروشی و تیکه پرانی به دخترای مدرسه بغلی آشنا میشیم.

 

15-سن 15 تا 18 سالگی یکی از مراحل فاجعه آمیز زندگی ماست.چون (با اینکه هنوز فنچ هستیم) خودمون فکر میکنیم که بزرگ شدیم ولی اطرافیان کماکان معتقدند دهنمون بوی شیر میده.آشنایی با جنس مخالف و ایستادن به مدت های طولانی جولوی دبیرستان دخترانه و انجام شوخی های بسیار بد در خیابان و اتوبوس و .... از ویژگی های بارز ما در این سن هستش.ضمناً در این زمان تمامی خواسته هایی که از پدر و مادر داریم به شرط موفقیت در کنکور جامه عمل به خود خواهد گرفت!(حال میکنید ادبیات رو؟!؟!؟!)

 

16-سن 18 تا 24 رو یا در حال گذروندن دوران دانشگاه هستیم یا در حال گذروندن سربازی.نکته جالب اینه که با اینکه در این دوران دهنمون صاف میشه ولی در ادوار بعدی زندگیمون همیشه از این دوران به خوبی یاد میکنیم.(ببینید تو دوره های بعدی زندگی چه پدری ازمون در میاد که این دوران رو بهترین دوران زندگی مون میدونیم!)

 

17 -از سن 24 تا 26 سالگی مثل احمق ها میریم تو فاز ازدواج و اونقدر تو گوشمون می خونن تا اینکه خر میشیم و میریم زن می گیریم.خودمون کم بدبختی نکشیدیم که حالا باید یه بیچاره دیگه رو هم توی این سرنوشت نکبت بار شریک خودمون کنیم!

 

18-از سن 26 تا 28 هنوز توی فاز خریت هستیم!و داریم از زندگی زناشویی لذت می بریم!!!و زندگی رو بدون همسرمون پوچ و بی معنی میدونیم!(خریم دیگه!)در این سن بهترین لحظه های زندگی مان ساعت 2 بعد ازظهر(بعد از اتمام ساعت کاری) و پشت در خانه هنگام استشمام بوی قرمه سبزی (که از داخل خونه میاد) میباشد!ضمناً زیبا ترین صحنه زندگی مان- که حسابی باعث تحت تأثیر قرار گرفتنمان میشود- شستن جوراب هاب کثیفمان توسط همسرمان می باشد.ضمناً در این سن تمام پولی را که بدست می آوریم به پای صاحبان رستوران های شیک و لوکس میریزیم چون فکر میکنیم اگر به زنمون حال ندیم میره بمون خیانت می کنه.(احمقیم دیگه چیکار میشه کرد)

 

19-از سن 28تا 29 شدیداً بدبین می شویم.پس اول به زنمون شک میکنیم و در را به روش قفل میکنیم.بعد میبینیم زندگی خیلی کسل کننده ست و ضمناً بوی قرمه سبزی که تا دو سال پیش مرهم دلمون بود الان بلای جونمون شده ومی فهمیم چه خریتی کردیم که ازدواج کردیم.میخوایم قضیه رو درست کنیم اما میزنیم چشمشم کور می کنیمو بزرگترین حرکت ابلهانه عمرمون رو انجام میدیم(تازه فکر میکنیم این جوری با یه تیر دو نشون زدیم:یعنی هم دست زنمون رو بند کردیم که هوایی نشه و هم به زندگیمون یه تنوعی دادیم)پس یه شب گرم تابستان یه سری عملیاتی انجام میدهیم به نام جفت گیری!!!

 

20-از سن 28 تا 40 شدیداً مثل یک حیوان نجیب کار میکنیم تا بتونیم خرج همسر و اون موجود نو رسیده نامیمون! رو دربیاریم. یک رقیب در خانه پیدا میکنیم به اسم بچه:تمام میوه های خوب رسیده مال بچه ست ولی میوه های گندیده و نرسیده مال ما! بهترین قسمت غذا مال بچه ست و ته مونده اش مال ما.واسه بچه هر هفته لباس جدید می خریم اما خودمون هر دوهفته یه وصله به لباس هامون اظافه میشه و......

 

21- سن 41 سکته میکنیم!

 

22-سن 41 تا 55 شدید تر از قبل و مثل تراکتور کار میکنیم تا خرج جهیزیه دختر دم بختمون و هزینه دانشگاه آزاد پسرمون رو در بیاریم

 

23-سن 56 ایضاً سکته میکنیم و بازنشست میشم.

 

24-سن 57 میریم خونه سالمندان

 

25-سن 57 تا 70 الکی صبح رو به شب و شب رو به روز میرسونیم.یواش یواش واسه همه خسته کننده میشیم و کلی غرغر می کنیم و از بدی روزگار و نامروتی فرزند گله میکنیم.

 

26-سن 70 سالگی به بعد میمیریم و به درک واصل میشیم!

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت19:8توسط الهام | |

چند روز پیش

نه!!

چندین روز پیش...

دخترک پنج ساله از خواب بیدار شد

هیشکی خونه نبود

شیطنتی با سیب

شیطنتی با یخچال

پدر که همیشه باید جون بکنه....

 

دختر کوچولو رفت لب پنجره

شاید منتظر نگاهی...

یا پیغامی در هجده سالگی...

بی وحشت

بی ارتفاع

لغزیدنی میان خنده و ترس

سقوطی از میان بی گناهی و بی گناهی

بلعیدن بی وقفه ی ارتفاع

مادر به خاطره گناهاش تا کی باید جون بکنه؟....

پدر که همیشه باید جون بکنه......

آماج شوق فحاشی یک توده آدم همشکل

آیا؟

نا نگرانیهای زن همسایه است؟

کودک طبقه ی پایین:

مامان!!!

دختر......خانم کف حیاط ما خوابیده....!

تلفن زن همسایه زنگ می زنه

شیر زن همسایه سر میره

می گن یک ساعت بعد

کف پای دخترک خاکی بوده

شاید به وسعت تلفن زن همسایه به زمین می کشیده

آخ.... ساعت چقدر خنگه..

این زمان کجا،اون زمان کجا...

مادر از کجا می دونست می خواد گناه بکنه؟

مادر دخترک روضه بوده

دخترک مرده

مادرش روضه بوده

 

مادرش دعا کرده بوده

.

.

.

.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت11:12توسط الهام | |

از ویژگی های منحصر به فرد ایران:


*اینجا مثلاً بنزین سهمیه ای شده ولی فقط 2.44 درصد مردم از بنزین سهمیه این استفاده می کنند و بقیه یا از یه جایی بنزین آزاد تهیه می کنند یا کارت سوخت قاچاق خریدند و ....حالا این وسط مسئولان هم فکر میکنند مردم دارند با این طرح همکاری می کنند و راضی هستند چون هیچ اعتراضی نمی کنند! خدایی مردم ما از مسولان 3-4 تا پله بالاتر هستند نه؟!؟


*اینجا اول تابستون یه طرحی اجرا شد به نام طرح امنیت اجتماعی که اول قرار شد هدفش جمع آوری اراذل و اوباش و مزاحمان نوامیس مردم باشه اما به مرور تبدیل شد به طرح جمع آوری نوامیس مردم!!!!مسئله وقتی جالب میشه که بدونیم همه جای دنیا توی فصل تابستان که هوا گرمه با پوشیدن لباس های نازک و رنگ روشن میلیون ها دلار در انرژی صرفه جویی میشه اما اینجا به زور توی تابستون می خوان به ملت لباس بپوشونند!شاید فکر میکنند مردم ممکنه سرما بخورند!!!!

 


*اینجا یه تیم ملی داریم که همیشه ما بش امید داریم هی می گیم این دفعه قهرمانیم اما توی هر تورنمنتی که شرکت می کنه حتی بین 5 تیم اول هم قرار نمی گیره.بعدش میشینیم میگیم افشا گری میکنیم.بعد میگیم باید علت شکست ها رو بررسی کنیم تا دیگه این جوری نشه.بعد یادمون میره و میشینیم تخمه می شکنیم و امید وار می شیم به مسابقات بعد! خداییش خیلی شنگولیم!خودمونو سر کار گذاشتیم.....عوضش بسکتبالیستای ما میرن قهرمان آسیا میشن بعد از ۶۰ سال اونم در صورتی که همه تیمها چندتا بازیکن امریکایی داشتن وتیم ما همه جوونای ایران بودن


*اینجا نصف جوونا کراک می کشند و بقیه شونم شیشه و تریاک و حشیش.بعدش مسئولای ما نگران کاهش سن سیگار کشیدن در بین جوانان جامعه هستند! دیگه سیگار که عددی نیست!اینجا هر روز 600 تا جوون دارن به خاطر اور دوز شدن از مواد مخدر می میرن تو نگران اینی که تا پارسال یه بچه که13 ساله بود سیگار کشید امسال یه بچه 12 ساله و 8 ماهه سیگار کشیده!؟!؟!؟!واقعاً من نمی دونم تا کی می خوایم چشمای خودمونو به زور ببندیم و بعضی چیزا رو نبینیم؟همه معتاد شدن تو هنوز تو فکر حل معضل سیگاری؟ما تنها کشوری هستیم که توش خرید و فروش مواد مخدر از خرید و فروش آدامس هم راحت تره!!!!!!


*اونجا(امریکا) یه فیلمی میسازند به اسم 300 که توش یه عالمه از سربازای خفن ایرانی نمی تونند جولوی سیصد تا سرباز مظلوم و با معرفت یونانی مقاومت کنند.بعدش اینجا کلی به قبای ما بر میخوره و کلی اعتراض میکنیم و بمب گوگلی می سازیم و میگیم آهای اونجایی ها!:چرا تاریخ و تحریف میکنید؟چرا تاریخ پر افتخار اینجا رو خراب می کنید؟ بعد اونقدر عصبانی میشیم که از شدت عصبانیت دشت سیوند و آرامگاه کورش رو می بریم زیر آب و توش سد می زنیم!!!!به یه فیلم اعتراض می کنیم بعد خودمون گند می زنیم به هر چی تاریخ و افتخار و تمدنه!!!!خب خدایی خارجی ها هم حق دارند بگن: بابا شما که خودتون به اسناد واقعی تاریخی رحم نمی کنید چطور از ما انتظار دارید که حتی یه افسانه الکی هم نسازیم؟!؟!؟!


*اینجا یه رییس یا یه کارمند ساده اداره که رشوه می گیره دهنش رو سرویس میکنیم و کلی جریمه و زندان می بریم واسش بعدشم کلی پیش این و اون پز میدیم اینجا طرح مبارزه با مفاسد اقتصادی داریم و .....اما اصلاً به خودمون زحمت نمی دیم یه کم فکر کنیم اون کارمند بد بختی( با سه چهار تا بچه قد و نیم قد) که با روی کار اومدن دولت بعدی کارشو از دست میده (و هر دولتی که روی کار میاد از رییس تا آبدارچی اون اداره عوض میشن) مجبوره رشوه بگیره تا فردا که بیکار شد از گشنگی نمیره.البته مشکلی نیست اگه امنیت شغلی نداریم امنیت اجتماعی که داریم!!!!!

 

*اینجا یه سازمان داریم به اسم بنیاد شهید... وظیفش اینه که به پدرومادر و زن وبچه  و خواهر برادر شهید واقوام درجه اول شهید ماهیانه و خونه و کار و امکان تحصیل و وامهای آنچنانی و... بده به نظر شما بوجشو از کجا تامین میکنه؟؟؟؟؟


اصلاً میدونی چیه؟اگه اینجا همه چیز سر جاش باشه که بش نمی گن ایران که.اصلاً فکر کردی فرق ایران و اروپا و امریکا چیه؟اگه این چیزا نیست پس چیه؟ احتمالاً رییس جمهور اونا خوش تیپ تر از مال ماست! همین!!!!!به جون خودم....

لطفا نظرتونو در مورد حرفایی که زدم بگین....


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت13:0توسط الهام | |

این مطلب برای خانمهای مزدوجی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشند به درد بخور خواهد بود  !!

البته امیدوارم جنبه طنز کما فی السابق وجود داشته باشه  !

 

آنتی زي زي گرافی (شوهرشناسي سنتی) :

 

اگر آقايتان شبها دير به منزل مي آيد، لابد کار دارد که دير مي آيد! اگر شما بيرون کار مي کرديد که ممکن بود اصلاً همان آخر شب  هم به منزل نيائيد!!


- اگر آقايتان انتظار دارد وقتي به منزل مي آيد براي او چاي بياوريد، بدون حرف اضافي اين کار را انجام دهيد، وگرنه ممکن است ....(سانسور) !

 

- اگر آقايتان اجازه نمي دهد هر کجا که مي خواهيد برويد، خدا را شکر کنيد که اجازه مي دهد نفس بکشيد!!


 - اگر آقايتان به شما خرجي نمي دهد، لابد خرجهاي مهمتر از منزل دارد، جيکتان هم در نيايد!!


- اگر آقايتان اجازه نمي دهد سر کار برويد، سپاسگزارش باشيد


 - اگر آقايتان اجازه مي دهد که بيرون از منزل هم کار کنيد، از اينکه شما را قابل دانسته تا هم در منزل و هم بيرون از منزل کار کنيد، از او تشکر کنيد!!!


- اگر آقايتان به کوچکترين حقوق زنان بي توجه است، حقتان است اگر تحويلتان هم بگيرد شما به او مي گوئيد زن ذليل!!!


- اگر آقايتان شلوارش چند تا شد و بالطبع آن چند تا زن ديگر هم گرفت، خوشحال باشيد که مي تواند يک تنه از پس چند زن بر بيايد!!! مگر اوايل ازدواج همين مردانگي را دوست نداشتيد؟!!


- اگر آقايتان براي شما هديه نمي خرد، رويتان را زياد نکنيد! او خودش براي شما بزرگترين هديه است! و يا لااقل بزرگترين هديه که شما را هميشه تحمل مي کند!!!!

 

زي زيو لوژي (شوهرشناسي مدرن) :


- اگر شوهرتان شبها دير به منزل مي آيد، درب را به رويش باز نکنيد!! مبلغ مهريه را هم به او يادآوري کنيد تا کامروا شويد!


- آگر شوهرتان از شما انتظار پذيرائي دارد، يک هفته او را ترک کنيد!!! از هفته آينده خودش هر شب برايتان کاپوچينو درست خواهد کرد!!!


- اگر شوهرتان موافق نيست که شماهر جايي مي خواهيد برويد، مگر شما منتظر اجازه او بوديد؟!! خوب برويد!! تازه بعد هم غر بزنيد که از اين زندگي خسته شدين !


- اگر شوهرتان به شما پول نمي دهد، شما هم به او روندين!!! دو سه روز کم محلي هم بي اثر نيست!!!


- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بيرون از منزل نيست، خانه را به گند بکشيد بي حوصلگي به را بيندازيد افسرده باشيد تا شما را به کار بيرون از منزل تشويق کند!!!


- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بيرون از منزل هست،از زير کار کردن در بريد وانمود کنيد که دوست نداريد نحوه جارو کردن و ظرف شستن و..... را به او آموزش دهيد!! هرچند اقايون همه بلد هستن


- اگر شوهر شما فمينيست نيست ، زن ذليل که هست


- اگر شوهرتان به مسائل شما بي اعتناست شما بي اعتنا تر باشيد ازصبح تا آمدن او با دوستان گپ بزنيد تا چشمتون به او افتاد قيافه بگيريد که ناراحت هستيد

 

 


نتيجه گيري اخلاقي:
 

- زنان سنتي هر چه سرشان بيايد حقشان است!! لياقت شوهر مهربان و به قول خودشان زي زي را ندارند!!


- زنان مدرن لياقت هيچ چيز را ندارند!! چون از زي زي بودن شوهرانشان سوء استفاده مي کنند!!


- هر چه به سر مردا مياد از زي زي بودنشونه

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت12:42توسط الهام | |

امروز میخوام شمارو با کلمه ی جوات که به اشتباه همه به اون میگن جواد آشنا کنم>> دوسان عزیز به

من ربطی نداره اونجا نوشته بود جوات

 

جوات یعنی جاده چالوس با سی جی گوجه ای  

 

جوات یعنی پیکان جوانان>> رنگ گوجه ای " فرمون

 

جوجه ای" پدال پنجه ای<<

جوات یعنی صندل با جورااب  

 

جوات یعنی تی شرت با عکس داریوش

 

جوات یعنی جمعه صبحا اوین درکه "

 

 جوات یعنی سیراب شیردون"

 

 جوات یعنی پشت مو"

 

جوات یعنی اپل کرسا 

 

جوات یعنی کت شلوار با کتونی

 

"جوات یعنی براوو"

 

جوات یعنی گوش دادن به آهنگای شهرام کاشانی

 

" جوات یعنی آویزون کردن سی دی از آیینه ماشین  

 

جوات یعنی ماه عسل امام زاده داوود"

جوات یعنی عضویت در تیم ملی پرتاب دارت "

 

جوات یعنی هر هفته استادیوم آزادی"

 

 جوات یعنی داوود بهبودی

 جوات یعنی مهندسی فناوری پشم و مو << واحد تحصیلی خاش>>  

 

جوات یعنی لیسانس کتابداری  

جوات یعنی    ۳۳۱۰نوکیا "

 

جوات یعنی کلاه کاپتانی  

 

جوات یعنی عینک دودیتو سایه زیره درخت

 

 در ضمن اگه ضبط ۲۰۰وات با خودت بردی کوه و آهنگ هایده رو گوش دادی

 

خیلی جواتی

 

بله دوسان این لغت جوات بود در آپ بعدی که معلوم نیس چند ساله دیگه باشه طرزه تهیه ی یک

 

ماشین جوات رو نیز بهتون آموزش میدیم 

 

 با تشکر از برنامه ی خوبمون

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت9:58توسط الهام | |

اینم یه مطلب در مورد شناسایی بچه +

 بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي ( در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است )

بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله

 

اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند .

 

 بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش

 

باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است .

 

 بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که

 

غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .

 

در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي

 

شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .

 

کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي

 

مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق .

 

 کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .

 

بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي

 

 گويد يا داستان مي نويسد

 

بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ،

 

نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .

 

کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي

 

 الاصول اهل خلاف ملاف نيست .

 

بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به

 

 ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .

 

معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند .

 

بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد...

 


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت14:43توسط الهام | |

نامه مامان غضنفر به غضنفر

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه

ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده

همين ديگه .. خبر جديدي نيست
قربانت .. مادرت

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

+نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت10:29توسط الهام | |

صد و یک راه برای ذله کردن دخترها!

۱- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی

 چشماش از یکی دیگه بپرسید

- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ


۲دستتون رو بذارید رو بوق

۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید



۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی

کانال تلویزیون رو عوض کنید

۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند

هورت بکشید و نوش جان کنید

۶- توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو

 

براتون باز کنه و در آخر بگید میرید یه دور بزنید برگردید!



۷- توی جشن تولد یکی از دخترا تا اومد شمع ها را فوت کنه بادکنک بترکونید



۸- اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد شروع نشده بگید شنیدید



۹- سوتی های لغوی و کلامی و دیکته ای و ادبی و.. دخترا رو درگوشی بگید

 

 بخندید

۱۰- توی جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ

بذارید

۱۱- عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف

دختر مورد نظرتون

۱۲- روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید

یه لحظه درنگ نکنید



پسران و احیانا دختران "سادیسم دار" عزیز در تکمیل این صدگانه مارا یاری

دهید!

۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ

 

های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید



۱۴- تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از

 

اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بگید صفحه مورد نظرتونو پیدا

 

نکردید!!

۱۵- همواره از زیبای ها و تناسب اندام مادربزرگ خدابیامرزتون(!) در مقابل

 

دختر چاق مورد نظرتون بگید



۱۶- به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش

کوفته شده

۱۷- شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش

درش رو باز کنه

۱۸- زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای

بلند بزنید زیر خنده

۱۹- از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و

بگین ساعتش عقبه



۲۰- توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم

 

بشنوند از حال بهم خوردن چند روز پیشتون تعریف کنید



۲۱- توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند

 بخندید

۲۲- توي خيابون به يه قسمت از لباس يه دختر خيره بشيد و بزنيد زير خنده

(نمي دونيد چه حالي مي شه)

23- هر دختری از جمله باشخصیتش ازتون پرسید ساعت چنده یه کاغذ یه

 

متری دربیارید شماره موبایلتونو بنویسید بگید سر ساعت 9 زنگ بزنه



24-جلو یکی از دوست دخترهاتون مدام از قشنگی های اونیکی بگید



25- با دوست دخترتون برید درکه پرتش کنید تو آب بگید سورپریز تولدت بود

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت23:11توسط الهام | |

از ديد مامان بابا يه پسر خوب بايد


1-تلفن مشکوک نداشته باشه(در ضمن اين کلکا که اول مي ديد يه پسر صحبت کنه و اينام قديمي شده

اصلا کلا اگه يه نفر چه دختر چه پسر به يه اقا پسر خوب زنگ بزنه يعني اقا پسره دوست دختر داره)

2-درس خون باشه(يه چيز تو مايه هاي بچه عقدس خانوم اينا باشه يعني از صبح تا شب درس بخونه

.......در غير اين صورت دوست دختر داره که فکرش مشغوله شايدم معتاده)

3-پولکي نباشه (تا روزي 1000 تومن معقوله ولي از اون بيشتر يا دوست دختر داره يا معتاده)

4-سرشب خونه باشه (البته يه پسر خوب فقط واسه کتاب خونه بايد بيرون بره

.........در بقيه شرايط حتما دوست دختر داره يا معتاده)

5-در شبانه روز فقط 3 ساعت بخوابه (در غير اين صورت هم معتاده هم دوست دختر داره)

6-در ضمن تو حمومم زياد لفطش نمي ده............ ....


از ديد حراست دانشگاه:

1-بالاي 2 سانتي متر ريش داشته باشه(در غير اين صورت کافره)

2-پيراهنش رو شلوارش باشه (در غير اين صورت زيگوله)

3-عضو فعال بسيج باشه(در غير اين صورت دشمنه)

از ديد دخترا يه پسر خوب بايد:

1-سوار اسب باشه(اگه نباشه بي کلاسه........البته اسبه سفيد بال دار باشه بهتره)

2-عاشق اونا باشه (اگه نباشه که اسکوله)

3-پولدار باشه(اگه نباشه که خداييش به چه درد مي خوره؟هااااااا

اخه پسري که نتونه روزي 20000تومن خرج کنه که به درد جرز ديوار مي خوره .نه؟

4-هيچ دختري رو قبل از من نديده باشه(مگه مي شه؟)

5- بعد از يک ماه دوستي بياد خواستگاري(نياد که مخ زني بي فايدست)


 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت15:20توسط الهام | |

 

بار دیگر خجسته ایام نوروزی فرا رسید و رویش دوباره گلها

و دمیدن بوی خوش بهاری

همراه با شروع ماه ربیع الاول

                          وعطر آگین شدن جهان

                                             جلوه با شکوهتری از انوار الهی را به ارمغان آورد

 

تقارن حلول سال نو و نوروز باستانی با ایام سرور و شادمانی

 

ربیع الولود مبارک باد  

 

امیدوارم در ضل عنایت الهی با استعانت از روح بلند

 

پیامبر عظیم الشأن اسلام تحت ولایت

 

حضرت ولی عصر ((عجل الله تعالی فرجه الشریف))

 

                                               موفق و شاد کام باشید

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت13:17توسط الهام |

بازم دلم گرفته                             چند روزیه که رفتی

 

میگی به خاطره من                     از عشقمون گذشتی

 

بمون بزار از اسمت                      یه شعر نو بسازم

 

نزار به جرم دیروز                         امروزمو ببازم

 

دارم میمیرم برات                       بزار بیافتم به پات

 

مگه گنا هم چی بود                  که سرد شده اون نگات

 

به من یه فرصت بده                   تا دستاتو بگیرم

 

یا اینکه مال من شی                یا پای تو بمیرم

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت13:53توسط الهام | |