|
۱۰ روز می گذشت از آخرین حرفت... و امروز، روز پایان این تعویق بود...! چه خوب هم بود... "دوستت دارم" هایت هنوز همان مزه گذشته را می دهد... شیرین و دلچسب...! خوشحال بودم... خوشحال از این بابت که قرار بود اتفاقاتی رخ بدهد (شاید)... و تو چه با مسما تعریف می کردی... که دلتنگی... که باز هم مصدر "رسیدن" را صرف خواهیم کرد (با هم)... که امیدواری... و این که هنوز جویای این بودی که مبادا با کس دیگری رفته باشم...! نمی دانم شاید با گذشت این اتفاقات، گفتن چنین جمله ای کاملا مسخره باشد... اما... هنوز هم "دوستت دارم" پسرک...! پ ن: فردا هم روز خوبیست...! تقدیم به س.فتحی
تورو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت تورو دوست دارم وقتي ميگذري هميشه از خودت تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگي بغلت ميگيرم و ميرم به سادگي تورو دوست دارم مثل دلتنگيهاي وقت سفر تورو دوست دارم مثل حس لطيف وقت سحر مثل كودكي تورو بغلت ميگيرم و اين دل غريبمو با تو ميسپارم به خاك توي آخرين وداع وقتي دورم از همه چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه تورو ميسپارم به خاك تورو ميسپارم به عشق برو با ستاره ها
بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری
سخت دلگيرم نمي دانم از چه شايد از اينكه هرگاه طلوع زندگي را مي بينم غروب درمن ريشه ميكند! خسته ام خسته ام از اين نگاههاي سرزنش بار! خسته ام از اين همه نصيحت! گاه بي گاه دلم به حال بنفشه ها مي سوزد! دلم هواي گريه دارد! شكوه من از درد نيست! من از رنگين كمان آدمها دلگيرم! من از زشتي روزگار گله دارم من از اعتمادي كه هيچ گاه نتوانستم آن را بشناسم ناراحتم! من از كفشدوزك ميان آشغال سبزي مادرم خسته نيستم! من از انسانهاي زاعد زمين خسته ام نمي دانم! نمي دانم چه چيز را مي توان باور داشت! سخت است ! من از شباهت قطره و دريا خوشحالم! گله ام از تفاوت ميان سيل و درياچه است! من از دوري خانه زير پل با برج بهترين محله شهر گله دارم! من از سنگها نمي ترسم! من از آدمهاي سنگ تراش مي هراسم! من از كوره آجر دلزده نيستم! من از معمار بي هنر شهرمان شكايت دارم! من از دروغ ها خوشم نمي آيد.اما توبه راست نگفتن را نيز قبول ندارم! من از رازها بدم مي آيد! دل به آرزو بستم! روح خسته من گاه گاهي قفس دروس را مسكن مي گزيند! من از ماهي قرمز حوض خوشم نمي آيد! همه شان دزدند سايه بيد ميان باغچه خانه مادر بزرگم را دزديده اند! من دلم را به آسماني خوش كردم كه پرنده در آن پر نمي زند! اميدم به كسي است .. .. .....شايد روزي بيايد.....!
اینم دیگه شده عادت،بدون میل و شوقی،با قدم های محکم و تو خالیم،مثله همیشه با ظاهری عجیب،تو راهروهایدانشگاه قدم میزنم،این زنگ درس سختی داریم!درس عشق داریم! همگی پاس میکنن واحدشو اما من همیشه با معلمشه سر لج و لجبازیم... در کلاس رو باز کردم!هنوزم سرم بالاست.. شاید کمتر از یک دهم پانیه همه جا ساکت شد،از دیدن ریخت و قیافه ی اون همه شاگرد که از داشتن رتبه ی بالا تو این درس به خودشون پر و بال میدن حالم بد شد! قدم به قدم..یواش تر از همیشه..پاهام منو بردن به قرارگاه..همون نیمکت خالی که انگار طلسم شده ی منه حالت نشستنم رو دوس دارم دارم دنبال جای خالی روی میز میگردم .چشمام از روی تموم سیاهی های روی نیمکت لیز میخوره: "Fuck life..Plz" "ببین چگونه آسمان چشمان من پر از شهاب میشود!!" "mO€" "سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی.... بانوی لخت و تیره..چشم خمار و خیره..!!" "هر کی خوابه خوش به حالش..ما به بیداری دچاریم" "I Hate YoOou" " "He Kissed Me..Beautiful lier!" با یه عالمه حرف دیگه...نمیدونم کجا بنویسمش..مدت هاست دلم میخواد یه جایی یادداشت کنم.. باز احساس میکنم چیزی روی شونه ام سنگینی میکنه..سرم رو بالا بردم..باز هم همان نگاه های چند تنی! نگاه های عاقل اندر سفیه.. کاسه ی صبر ندارم من،خیالتون راحت ،به جاش یه چاه صبر دارم! صدای قدم های معلم در راهرو میپچه...نباید دیگه معطل کنم...تصمیم خودمو گرفتم.. قلم رو بالا بردم و نوکش رو به گونه های نیمکت کشیدم بی درنگ این جمله با خط ظریفم روی میزم حک شد... "گریه نکن،مگر نه اینکه عشق با اشک سخن می گوید؟!" -برپا..! باز هم از جام بلند نشدم..بی تفاوت نشستم و متوجه ورودش نمیشم.. با همون صداش که همیشه برام مثه سوهان روح میمونه داد زد: بلند شو برو بیرون..هیچ وقت به کلاس توجه نداری..برو بیرون!
در كوچه باغ سرد آبان حلقه آويزم من شاخه اي وا مانده در شبهاي پاييزم مثل بلوغ آبي يك ابر باراني بر شانه ام دستي بزن تا مرگ مي ريزم حس شكفتن در سكون برگهايم نيست اينجا پناه عشقهاي نفرت انگيزم با تو بهارقلب من عشق شکفتن داشت شوق تپش دارم ببين لبريز لبريزم بود ونبودم واژه ي پاييز شد برگرد يك جاي خالي مانده در احساس ناچيزم با من بمان اي بهترين الهام بخش عشق راحت كن از اين فصلهاي رخوت آميزم مي خواهم اينجا در كنارت سبز باشم ...يا تا وقت مردن... تا شكستن برگ مي ريزم
دستم رو بردم طرف شیر دوش! گردوندم سمت راست و زدمش بالا! یهو عین تموم چیزایی که اون اولا که تازه فهمیده بودم تو چه جایی گیر کردم،محکم با فشار!بدون هیچ گونه خبر دهی و کاملا بدون هماهنگی قبلی!آب سرد رو تنم ریخت! از فرق سرم تا نوک پام یخ زد! اصلا مهم نیست! چند وقتیه که عادت کردم که همش تنم سرد بشه و فشارم باهاش بازی بشه! زیر آب سرد مخ آدم منجمد میشه!اما شاید تو حالت انجماد و یخ بستگی بتونم برسم به اون حقیقت! به چیزی که میخوام! حتی اگر خواب هم باشی جوری از خواب میپری که تا عمر داری از هر چی خوابیدنه حالت بهم بخوره! اوه..یاد حرف یه بنده خدایی افتادم! اعتراض! بسه دیگه دختر تو چقد بد میگی!یه ذره هم خوبی های اطرافت رو ببین! آهان ..ببخشید که حرف های دلمم باید از زیر فاکتور های نگاهتون رد بشه و در عین بد بودن محکوم به برگشته! از چی دلت میخواد بگم؟ از خوشگذرونی؟ از همون چیزی که تو و امثال تو ،توی بازی کردن با احساس بقیه میبینید؟ از این بگم! آفرین..باشه میگم! انقدر خوش میگذره! تو بری سراغ یه دختر که انقد بهش گفتن آب چیز بدیه که وقتی میبینه دست تو یه شیشه آی معدنیه!با همون میگیره خودشو خفه میکنه! بعد میفهمه که بله آب چیز بدیه! اما به چه قیمتی! تو براش میگی حرفای قشنگ میزنی میگی دوسش داری! و اون تنها مثله یه حیوون چهارپا دنبال تو داره میاد! دنبال همون چوپون دروغگویی که قراره دست آخر بسپردش دست گرگه سیاه! نمیدونم چرا حس کردم یهو آب داغ شد! حتی آب هم خسته شد...! دیدی آب چه چیز بدیه!
امروز بيشتر هواي خدا را كردة
امروز دلم شكست اين حقم نبود......
اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن...
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟! خودمانيم ... !!! زمين اين همه نامرد نداشت...
!! بعضی وقتا دلم برای آدما میسوزه! دلم براشون تنگ میشه! دلم برای خیلی چیزایی که میتونن داشته باشن و از روی نادانی ندارن میسوزه! همه دارن زجر میکشن! چون نمیدونن! خیلی چیزا رو نمیدونن! همه ی بلاهایی که سر ما در میاد همش انعکاس موج فکری ماست! چقدر خودمون رو از یاد بردیم! چقدر فداکاری! چقدر وایساده بودن آدمایی که میتونستن باشن و الان نیستن! مثل همون شهید! همون کسی که به خاطر من و تو! به خاطر منی که مثل خیلی های دیگه احمقانه و مثل گاو! فکر میکردم همش یه مشت مزخرف و چرت و پرت تحویل من میدادن! و یه مشت آدم خود نما! نمیفهمیدم دلش رو گذاشت کف دستش و پر کشید ینی چی؟! نمیفهمیدم و نمیخواستم بفهمم! داستان های زیادی رو شنیده بودم! هر مدلی که فکرشو بکنی اما هیچ وقت علاقه نشون ندادم داستانی رو بشنومم که نامش بود "سروهایی که ایستاده مردند!" یا نه همون مادر و پدر که هر دری که پیدا باشه بهش متوسل میشن تا تموم هستی خودشون رو پای ثمره ی عشقشون بریزن! یا هر کس دیگه ای! اونوقت همین جوری دلتنگ نشستم! دلم واسه همین سوخت! واسه حماقتم! واسه ی تموم چیزایی که میتونستم داشته باشم و الان ندارم! و الان درگیر همین حس احمقانه هستم! افسوس!!!! حالم از این کلمه بهم میخوره! به من میفهمونه اونقدرام که فکر میکردم اصلا زرنگ نبودم! هنوز هستن لحظه هایی که خوب ازشون استفاده نکردم! و من وایسادم! بدون اینکه برگردم! به عقب نگاه کنم! همون روزی که بودنی ها رو به ابدیت سپردم و کردمشون نبودنی ها! همون روزها که میتونستم عاشق باشم! میتونستم از خیلی چیزا چشم نپوشونم! میتونستم خفه اش نکنم! همون حس و .. همون جایگاه حس رو.. که منو ترسوند! تا حد مرگ!!! و حالا باید برگردم و نگاه کنم به جایی که خالیه! اما هنوز آثارش هست! سینه ای که خالیه! دستایی که خفه اش کرد قلب رو و نوار های قرمز که تهدیدانه روشون نوشته: صحنه ی جرم،ورود ممنوع!!
خدا سلام) چطوری ؟ حکومتت جور است ؟
هنوز عرش خدائیت / نور علیَ النور است ؟ مِدال خلق بشر را هنوز هم داری؟ هنوز حضرت آتش به سجده مجبور است ؟ هنوز عطر گناهم پر از تنِ سیب است ؟ هنوز بَعدِ قیامت هوویِ زن حور است ؟ اگرچه بنده ی خوبی ........رَدَم نکن امشب خدا ! شرایط انسان عجیب ناجور است چرا حقوق بشر را جهان نمی خواند برای کودکِ فقری که سهم یک گور است
سراب پاسخ کافی برای ماهی نیست ؟
که باز پولکِ عقلش اسیرِ در تور است ؟ خدایِ محضِ عدالت بگو چرا اینجا کلید دارِ طبیعت طبیعتش زور است و وصله های لباسی که شَرم می ریزد بساط خنده ی مشتی لباس مغرور است خدا ببخش مرا کافری مرامم نیست خیال کن که صدایم / هوارِ یک مور است خیال کن مگسی بوده ام که بالی زد ولی شرایطِ انسان هنوز ناجور است یه روز آرام تابستونی.الهام
به سحر گذشته در بند روزهایی که حتی بی نگاهی- به آنچه عاقبتشان است گذشتند -گرفتارم آی بی خبران این حکایت قلبیست که جا مانده است کو اثری از آن قلب یاغی کو ذره همتی تا باز به پا دارد پرچم تسلیم سپاه غرورم را تا به شوق یک لحظه همپایی به انتظار نشیند شبها و روزهای از پی هم را کو و کجاست جای قدمهای من و تو در آن کوچه ی باریک هر شبی کو دست ناجی ما آنکه از میان شهر شک و ترس بربال حادثه می رساندمان به آشیانه شاید به پاس جسارت قلبهای ترسان ما قلبهای آنزمان همچنان بیدار ما کو آن قرص ناتمام ماه کو آن ماه ناتمام آنکه از اعجاز نگاه من و در کارگاه تقدیر سکه خورده بود براستی کو آن نگاه من دیده گانی که بتخانه بودند بتخانه بودند برایت از آن روزگار ملتهب چه مانده است جز افسوس برای من برای تو برای عشق برای عشق.. که تیغ بت تراش هم می تراشد هم می شکند و چه رنجی می کشد آن بت تراشی که در برابر دیده گانش بتش از خود می شکند من نشسته ام هنوز بر مزار تکه تکه های تو
آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ،
از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛ از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛ در مهتاب گریه می کنند ؛ در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛ در غروب آفتاب عمیق می شوند و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...
خیلی وقت پیشا ،وقتی بچه بودم عین بقیه بچه ها وقتی میخوردم زمین گریه ام میگرفت! همون روزا وقتی رفته بودیم شمال کشور و کنار ساحل بودیم،یادمه مامانم بهم گفت:ندوییا...وگرنه میخوری زمین این جا پر از آت و آشغال و سنگه پات گیر میکنه بهش! اما من مثله همیشه سر سختانه و لجوجانه به کار خودم ادامه دادم و دویدم! شاید ۵یا۶مین قدمم بود که باصورت خوردم زمین و دهنم پر از مزه ی شن و صدف و خون شد! به مادرم نگاه کردم،منو آماده ی گریه کردن دید و اخم کرد!یعنی:مگه بت نگفته بودم الان اگه گریه کنی اصلا طرفتم نمیام! و من از ترس نگاه مادر و بی پناهی بغضم رو با مشتی از شن ها و خون قورت دادم! از همون روز بود که گریه هام کم شد! کم کم غده های اشک ریز چشمام از کار بر کنار شدن! همون موقع بود که فهمیدم نباید واسه غلطی که خودت میکنی و بقیه بهت میگن نکن !اونو انجام دادی و بعدش خوردی زمین و بلند شی گریه کنی!یه همچین کاری اشتباهه!چون با علم به اینکه این کارو نباید میکردی انجام دادی! الان..میخوام نقشه زندگیم رو روی این کاغذ بکشم! یه کاغذ بکر و دست نخورده! شب ها روزها غم ها غصه ها و همه و همه! شب بیداری ها خواب آلودگی ها فرار کردنام وایسادنام! هر چی فکرشو بکنی! خط زندگیم رو کشیدم! یه خط نه چندان صاف و نه خیلی داغون و غیر قابل شناسایی! یه خطی که شاید کسی ازش هیچی نفهمه اما برای من یعنی یه عمر! یعنی تک تک لحظه های پر از سوالم! جاهایی رو که نباید انجام میدادم و انجام دادم رو ضربدر کشیدم! نگاه کردم! دوجا در نظر خودم بیشتر نبود! یکی همون دویدن توی ساحلم یکی هم اینکه بی اجازه یه نفر به خاطر رفتار بد من منو دوستم داشت! همین دوتا بزرگترین گناه من تو زندگیم بود! برام تعجب داشت! بعد فکر کردم! خوب فکر کردم! ساکت و آروم توی اتاق کم نورم نشستم! میدونم درد من همین نیست! من آدمی نیستم که به خاطر این دوتا دونه ضربدر انقدر خودم و زندونی کنم و کمربند مسیحی به کمر بندازم! نگاه نگاه نگاه! روی این خط منحنی وار! شبیه نمودار تابع های درجه دوئه! (اووپس!!!) از اول تا آخر خط رو ضربدر زدم! زندگی خطایی بود که هشدارش رو حوا گرفت و اشتباها" ما وارد عمل شدیم
در يک هواي سرد برفي زمستاني با شانه هاي زخمي و گوني سيماني مردي که عادت داشت شبها دير برگردد از انتهاي کوچه هاي سرد طولاني دختر که پشت در نشسته منتظر ، بابا پيش عروسکهاي من تا صبح مي ماني ؟ بابا حقوقت را گرفتي کفش مي خواهم پاهاي من يخ مي زند در روز باراني من کفشهايم وا شده از هم ولي سارا با کفشهاي صورتي مي رفت مهماني دختر چرا اينجا نشستي توي اين سرما امشب دوباره آمدي من را برنجاني ؟ وقتي تمام کودکيهايت عروسک بود از دستهاي خالي بابا چه مي داني ؟ بابا نمي دانم ، اگر خالي شده دستت من مي روم همراه زنهاي خياباني آنها هميشه کفشهاي خوشکلي دارند شايد شدم خوشبخت ، بابا تو چه مي داني ؟ انداخت چيزي تا تورا ساکت کند بابا از پشت افتادي تو آنجا روي گلداني روي دو دست خالي بابا تو گل کردي مي ريخت خون سرخ تو از روي پيشاني لبخند مي زد دخترک وقت جدايي بود ديگر حلالم کن در اين ساعات پاياني هرگز نبودم من برايت دختر خوبي بابا نمي خواهد برايم دل بسوزاني دختر کنار عکس خود آرام خوابيده تيتر خبر ، بابا به جرم قتل زنداني .
با تمامی اعتباری که از این و آن دزدیده ای ولی من تو را حتی نمی بینم رنگی از وجود بر تو نمی پاشم نه به شکستهایت نگاه می کنم.......نه زخمهایم را می گشایم تمامی آنچه هستم را می گویم.... آنکه می دید و باز هم پیش می رفت من بودم در انتها هیچ چیز از آغاز بیشتر نداشتم.....خودم خواسته بودم....می دانستم نباید ولی.... ....از نباید بیزار بودم... تو چه کاره ای....!! منم که یا از دیدن بید پر می شوم و مبهوت........ یا تابلوی توقف ممنوع را در لابلایش جستجو می کنم.... تو کیستی....؟!!!! اصلا تو نیستی.....این منم.....تو منی...من منم... تو نه همراه منی.....نه یار منی... نه فکر منی... و نه حتی دشمن منی... آنچه که در من نیست و با من نیست اصلا نیست.. آنچه در من نیست... روبرویم هم نیست... ای اعتبار گرفته از ناکامیهای خود ساخته..... ای تعبیر همه خوشی و دلیل اینهمه ناخوشی... وصله ای بیش بر تاول ذهن دلیل تراش بشر نیستی... آنکه تو را ساخت من بودم.....از نفسهای من و از اشتباهات من جان گرفتی... حال خدایی می کنی...؟!!! خودم تنپوش وجود بر قامتت دوختم و خودم نیز بی وجودیت را اعلام می کنم چون اینرا با تک تک روزهای عمرم حس کرده ام... ای بی وجود... ای سرنوشت... ای من
اینکه باید به تو و یاد تو و عکس غبار آلودت هر روز سرکی کشم و به دیوار خاطره ای هرچند بی رنگ پنجه ی حسرت سایم.... خسته ام... خسته ام.....هر چند نه آنقدر شکسته که چهره ی برده ای را مانم یا آنچنان زخمی که گُرده ام شیار به شیار کوچه های سر از تا پا فرشی را ماند... گشوده به زیر عشوه نیزه های مرده لُعبتی آه ای خالق اشک و نیاز ای بانی عشرت و رنج اکنون.... قلب متروک و فرو ریخته ام در پی رویش آبادگریست تا برویاند جانم را از خنکای دستی سوزان ریشه اش اشکی باشد شفاف که بشاید دیدن از اینسو آنسویش را و بر این بستر تنهایی آنجا که هجمه ی خیالت راه ورودش را بسته ساعقه ای تازه افکند... بیدار کند عطر فراموشی را... من در پی رویش آبادگری هستم...
زمستان نگاه من...
به جنگل بی نگاه.. به انتهای پنجره ها می نگرد به امتداد قدمهای بی گناهم.. که از فرط گریختن و نیافتن پای در ابتدای دوباره گیها گذاشته اند زمستان نگاه من به زمستان نگاه تو می نگرد.. که نه همچون من ٬فرتوت- هنوز هم شعله ایی را در پس پلکهای ناکوکش نگه داشته است شاید به اجبار رویاهای هنوز زمستان نگاه من به درخشندگی سرگردان.. در بُن چشمهای معشوقه ی تازه ام می نگرد چشمانی پر از آرزوهای برآورده شده آرزوهایی از جنس همه ی دختران -هرچند خاموش هرچند شبیه پوزخندهای قلب پیر من زمستان نگاه من به دل خزان آزموده ی شهر سرخوش می نگرد او نیز همچو من... که پوزخندی را نثار شور تازه ی درونم می کنم با لبخندی ترک خورده به عشقهای جوانی که هر روز از دل کوچه هایش می آغازند.. می نگرد.. و گاهی نیز با زبان چروک خورده اش گرد و غبارهای شب را از ساق بانوان صبح می روبد.. لبخندی هم... به پاس همچنان بیدار نگه داشتن فانوس محکوم به گوشه ی لبان ماسیده شان می کارد زمستان نگاه من به زمستان نگاه من می نگرد به فریاد خواب آلوده ی باورهایم به بی عطشی روحم به عشق به صفهای پر نشاط برآمده از دل ناله ها و گریه ها به لبخندهای آویزان از شاخه ها به نگاههایی که قطر شاخه را معیار قطر صداقت می گیرد به اورژانسهای پر از عفونت عشق.. و به دست خوش تراش داروساز چیره دست٬منطق -به خاموشی مجسمه گان شهرآلوده به تکاپوی مضطرب اینهمه عاشق واره من چشمانم را می بندم بادهای سرد و کشنده... زوزه کشان.. بر تصویرهای نیمه خواب دیماهی می گذرند و حتی زمستان نگاه من هم -به پاس اینهمه طاقت- به خوابی زمستانی فرو می رود...
بادها ،روضه خوان ابر ها، دسته ی زنجیر زن باغ ها، سینه زنان حرم باغچه آسمان، کرده به تن پیراهن تعزیه طبل عزا را بنواز ای فلک خیمه ی خورشید سوخت
یه نفر که شهادت یکرنگی می دهد... صلاح کار می داند و از شوق تهیست.. به نگاه آبی عشق....... نه که خیره.... کار او نیست....با سری چرخان حماقتش را به رخ می کشد.. من نباشم او هست تو نباشی او هست براستی آیا به صلاح من و تو می اندیشد..؟ آنچنان گوش به تاریخ خودش دوخته است و آنچنان از من خالیست که شب را به مبارزه ی کارنامه می خواند....! عابد معصوم روز باخته... صلای بیداری بر تن کوچه هایی می پاشد که همه از قلّه تهیست هرچند می گوید روزگارش سرشار از پروازهای سرمه ایست... ولی خماروار در پای خونابه های دامنه آرمیده است و پیشانیش حتی از صعود یک سار به شاخه تهیست ما نه اهل پروازیم و نه در بند قانون آن مصلح ٬در زنجیر.... نه از وعده های سایه تبار عمر شکن راه می گیریم و نه قصد نصیحت یک قاصدک را داریم...قاصدکها خودشان راه را خواهند یافت.... گاه به شانه ی باد آویزان می شویم و مسیری هم آغوشی و گاه در بستر علفها ٬شب را بو میکنیم....بی آنکه بی خبران را خواب کنیم و از ریسمان ماه بالا رویم... ما اینجائیم... همین الان... پشت به برج میلاد.. رو به دماوند.. میان گیشا و آزادی... رو به میرداماد پشت به تخت جمشید.. ساقه در هم می پیچیم و رو از ریشه بر می گیریم.... نه که بی فردا....بی آزادی.... اما به پای این اوهام آرمانی عمر یک عطر کوتاه.... یک بوسه ی جاودانی را نمی فروشیم...
زندگی یک مرد ایرانی یک ایرانی از ابتدای زندگی تا مرگ با اتفاقات زیادی روبه رو میشه و مراحل مختلفی رو پشت سر میگذاره و با وجود تفاوت های جزئی که در زندگی ما ایرانیا وجود داره ولی زندگی همه ما معمولاً به طریقی هست که در زیر واستون اعلام میکنم 1-در ابتدا مانند هر موجود زنده دیگری زندگی ما ایرانی ها در اثر شیطونی دو فقره انسان به نام پدر و مادر آغاز میشه! 2-حدوداً 9 ماه بعد از اینکه در یک شب سرد پاییزی و یا شب خنک بهاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک و پدر و مادر دست به دست هم دادند و رشته زندگی ما رو سرشتند ما هم قدم رنجه میکنیم و پا های مبارکمان رو وارد این دنیا میکنیم. 3-از لحظه ای که به دنیا میایم تا سن حدود 2 سالگی هیچ چیزی رو به خاطر نداریم و به عبارتی شعور و ادراکمون هنوز اونقدر کامل نشده تا بفهمیم این2 سال بهترین سال های عمرمون بوده که گذشته!هم غذا میذاشتن تو دهنمون هم نیازی نبود پاشیم بریم دست شویی تازه همیشه یه لشگر آدم تو صف وایساده بودند تا ما رو بغل کنند و بمون حال بدند!!!! 4- از سن 2 سالگی به بعد تازه اول بد بختی هامون شروع میشه! اول از همه اینکه به محض اینکه از خواب بیدار میشیم یه جمله نفرت آمیز میره رو اعصابمون:بگو مامان! و تا این کلمه رو نگیم از غذا خبری نیست! ثانیاً دیگه مثل سابق تحویلمون نمی گیرند و 6 ساعت هم که گریه کنیم وهیچ کس به روی خودش نمیاره.تازه بعد از اینکه کلی اذیت شدیم و گریه کردیم یه آقایی که قراره ما بعداً بش بگیم بابا این جمله رو میگه: خانم پاشو این بچه رو خفه کن! 5-سن 2تا 5 سالگی آخرین سال های لذت بردن از زندگی هستش.سنی که درآن به شدت برای پدر و مادر غیر قابل تحمل و برای مادر بزرگ و پدر بزرگ بسیار دوست داشتنی میشیم.به طوریکه بیشتر وقتمون رو پیش مادر بزرگ میگذرونیم و اون شخصی که تا چند وقت پیش خودشو میکشت تا ما بش بگیم مامان در این لحظه همراه دوستاش رفته خرید و یا کلاس های بازیابی قوای جسمانی و روحانی بعد از زایمان فرزند! 6-از حدود 5 سالگی تا 7 سالگی اولین ضربه های روحی را می خوریم. ابتدا وقتی که داریم با کلی ذوق شوق ماجراهای قسمت آخر کارتون الاغ باهوش و گلابی زرنگ رو برای شخصیت بابا تعریف میکنیم با این جمله رو به رو میشویم:آفرین پسرم حالا برو توی اتاقت با اسباب بازی هات بازی کن!(و این اوج احترام نگذاشتن به احساسات یک پچه است!) سپس و در حالیکه از جناب بابا نا امید شده ایم به آشپزخانه میرویم تا نظر مامان را درباره اینکه چرا الاغ باهوش گول گلابی زرنگ خورد را بپرسیم که در آنجا نیز با چنین جمله ای رو به رو میشویم:پسرم از آشپزخونه برو بیرون تا مامان بتونه کاراشو انجام بده!!!!! و نیز همچنین جمله ناراحت کننده(پسرم وقتی میریم مهمونی مثل یه آقا بشین سر جات و تا بهت میوه تعارف نکردند دست نمیزنی و شکلات هم یه دونه بیشتر نخوری ها!) را برای اولین بار میشنویم. 7-در سن 7 سالگی –به دلیل رفتن به مدرسه- کمی از احترام از دست رفته مان را باز می یابیم و دوباره عزیز می شویم.ضمناً با این نکته آشنا میشویم که ما دو تا مامان داریم!که یکی از آنها برای ما غذا می پزد و دیگری به ما درس میدهد و کلی جلوی اهل فامیل و دوستان به خاطر اینکه آنها دو تا مامان ندارند پز میدهیم! فقط متوجه این نکته نمی شویم که چرا وقتی از مامان دوممان پیش مامان اولمان تعریف میکنیم شب را باید بدون شام به خواب برویم! ولی در مقابلش پدرمان نسبت به وضعیت تحصیلی ما بسیار پیگیر می شود!!!! 8-در سنین 8 تا 11 سالگی یواش یواش تبدیل به یکی از وسایل و لوازم خانه می شویم!ضمناً می فهمیم مامان دومی سر کاری است و فقط این حرف رو به ما زدند تا معلم مدرسه با خیال راحت و بدون عذاب وجدان ضربات خط کش را بر پیکرمان فرود بیاورد! 9-از 12 تا 14 بدترین دوران زندگیه.چون هنوز بچه هستیم ولی همه به اصرار میخوان به ما بقبولونند که بزرگ شدیم !کوچکترین شیطونی با ضربات مشت و لگد و سیلی پدر جواب داده میشه. در این زمان با چگونگی شکستن شیشه همسایه توسط توپ فوتبال و همچنین چگونگی دزدیدن پرتقال از میوه فروشی و تیکه پرانی به دخترای مدرسه بغلی آشنا میشیم. 15-سن 15 تا 18 سالگی یکی از مراحل فاجعه آمیز زندگی ماست.چون (با اینکه هنوز فنچ هستیم) خودمون فکر میکنیم که بزرگ شدیم ولی اطرافیان کماکان معتقدند دهنمون بوی شیر میده.آشنایی با جنس مخالف و ایستادن به مدت های طولانی جولوی دبیرستان دخترانه و انجام شوخی های بسیار بد در خیابان و اتوبوس و .... از ویژگی های بارز ما در این سن هستش.ضمناً در این زمان تمامی خواسته هایی که از پدر و مادر داریم به شرط موفقیت در کنکور جامه عمل به خود خواهد گرفت!(حال میکنید ادبیات رو؟!؟!؟!) 16-سن 18 تا 24 رو یا در حال گذروندن دوران دانشگاه هستیم یا در حال گذروندن سربازی.نکته جالب اینه که با اینکه در این دوران دهنمون صاف میشه ولی در ادوار بعدی زندگیمون همیشه از این دوران به خوبی یاد میکنیم.(ببینید تو دوره های بعدی زندگی چه پدری ازمون در میاد که این دوران رو بهترین دوران زندگی مون میدونیم!) 17 -از سن 24 تا 26 سالگی مثل احمق ها میریم تو فاز ازدواج و اونقدر تو گوشمون می خونن تا اینکه خر میشیم و میریم زن می گیریم.خودمون کم بدبختی نکشیدیم که حالا باید یه بیچاره دیگه رو هم توی این سرنوشت نکبت بار شریک خودمون کنیم! 18-از سن 26 تا 28 هنوز توی فاز خریت هستیم!و داریم از زندگی زناشویی لذت می بریم!!!و زندگی رو بدون همسرمون پوچ و بی معنی میدونیم!(خریم دیگه!)در این سن بهترین لحظه های زندگی مان ساعت 2 بعد ازظهر(بعد از اتمام ساعت کاری) و پشت در خانه هنگام استشمام بوی قرمه سبزی (که از داخل خونه میاد) میباشد!ضمناً زیبا ترین صحنه زندگی مان- که حسابی باعث تحت تأثیر قرار گرفتنمان میشود- شستن جوراب هاب کثیفمان توسط همسرمان می باشد.ضمناً در این سن تمام پولی را که بدست می آوریم به پای صاحبان رستوران های شیک و لوکس میریزیم چون فکر میکنیم اگر به زنمون حال ندیم میره بمون خیانت می کنه.(احمقیم دیگه چیکار میشه کرد) 19-از سن 28تا 29 شدیداً بدبین می شویم.پس اول به زنمون شک میکنیم و در را به روش قفل میکنیم.بعد میبینیم زندگی خیلی کسل کننده ست و ضمناً بوی قرمه سبزی که تا دو سال پیش مرهم دلمون بود الان بلای جونمون شده ومی فهمیم چه خریتی کردیم که ازدواج کردیم.میخوایم قضیه رو درست کنیم اما میزنیم چشمشم کور می کنیمو بزرگترین حرکت ابلهانه عمرمون رو انجام میدیم(تازه فکر میکنیم این جوری با یه تیر دو نشون زدیم:یعنی هم دست زنمون رو بند کردیم که هوایی نشه و هم به زندگیمون یه تنوعی دادیم)پس یه شب گرم تابستان یه سری عملیاتی انجام میدهیم به نام جفت گیری!!! 20-از سن 28 تا 40 شدیداً مثل یک حیوان نجیب کار میکنیم تا بتونیم خرج همسر و اون موجود نو رسیده نامیمون! رو دربیاریم. یک رقیب در خانه پیدا میکنیم به اسم بچه:تمام میوه های خوب رسیده مال بچه ست ولی میوه های گندیده و نرسیده مال ما! بهترین قسمت غذا مال بچه ست و ته مونده اش مال ما.واسه بچه هر هفته لباس جدید می خریم اما خودمون هر دوهفته یه وصله به لباس هامون اظافه میشه و...... 21- سن 41 سکته میکنیم! 22-سن 41 تا 55 شدید تر از قبل و مثل تراکتور کار میکنیم تا خرج جهیزیه دختر دم بختمون و هزینه دانشگاه آزاد پسرمون رو در بیاریم 23-سن 56 ایضاً سکته میکنیم و بازنشست میشم. 24-سن 57 میریم خونه سالمندان 25-سن 57 تا 70 الکی صبح رو به شب و شب رو به روز میرسونیم.یواش یواش واسه همه خسته کننده میشیم و کلی غرغر می کنیم و از بدی روزگار و نامروتی فرزند گله میکنیم. 26-سن 70 سالگی به بعد میمیریم و به درک واصل میشیم!
چند روز پیش
نه!! چندین روز پیش... دخترک پنج ساله از خواب بیدار شد هیشکی خونه نبود شیطنتی با سیب شیطنتی با یخچال پدر که همیشه باید جون بکنه.... دختر کوچولو رفت لب پنجره شاید منتظر نگاهی... یا پیغامی در هجده سالگی... بی وحشت بی ارتفاع لغزیدنی میان خنده و ترس سقوطی از میان بی گناهی و بی گناهی بلعیدن بی وقفه ی ارتفاع مادر به خاطره گناهاش تا کی باید جون بکنه؟.... پدر که همیشه باید جون بکنه...... آماج شوق فحاشی یک توده آدم همشکل آیا؟ نا نگرانیهای زن همسایه است؟ کودک طبقه ی پایین: مامان!!! دختر......خانم کف حیاط ما خوابیده....! تلفن زن همسایه زنگ می زنه شیر زن همسایه سر میره می گن یک ساعت بعد کف پای دخترک خاکی بوده شاید به وسعت تلفن زن همسایه به زمین می کشیده آخ.... ساعت چقدر خنگه.. این زمان کجا،اون زمان کجا... مادر از کجا می دونست می خواد گناه بکنه؟ مادر دخترک روضه بوده دخترک مرده مادرش روضه بوده مادرش دعا کرده بوده . . . .
از ویژگی های منحصر به فرد ایران:
*اینجا یه سازمان داریم به اسم بنیاد شهید... وظیفش اینه که به پدرومادر و زن وبچه و خواهر برادر شهید واقوام درجه اول شهید ماهیانه و خونه و کار و امکان تحصیل و وامهای آنچنانی و... بده به نظر شما بوجشو از کجا تامین میکنه؟؟؟؟؟ لطفا نظرتونو در مورد حرفایی که زدم بگین....
این مطلب برای خانمهای مزدوجی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشند به درد بخور خواهد بود !! البته امیدوارم جنبه طنز کما فی السابق وجود داشته باشه ! آنتی زي زي گرافی (شوهرشناسي سنتی) : اگر آقايتان شبها دير به منزل مي آيد، لابد کار دارد که دير مي آيد! اگر شما بيرون کار مي کرديد که ممکن بود اصلاً همان آخر شب هم به منزل نيائيد!! - اگر آقايتان اجازه نمي دهد هر کجا که مي خواهيد برويد، خدا را شکر کنيد که اجازه مي دهد نفس بکشيد!! زي زيو لوژي (شوهرشناسي مدرن) : - زنان سنتي هر چه سرشان بيايد حقشان است!! لياقت شوهر مهربان و به قول خودشان زي زي را ندارند!!
امروز میخوام شمارو با کلمه ی جوات که به اشتباه همه به اون میگن جواد آشنا کنم>> دوسان عزیز به
من ربطی نداره اونجا نوشته بود جوات جوات یعنی جاده چالوس با سی جی گوجه ای جوات یعنی پیکان جوانان>> رنگ گوجه ای " فرمون جوجه ای" پدال پنجه ای<< جوات یعنی صندل با جورااب جوات یعنی تی شرت با عکس داریوش جوات یعنی جمعه صبحا اوین درکه " جوات یعنی سیراب شیردون" جوات یعنی پشت مو" جوات یعنی اپل کرسا جوات یعنی کت شلوار با کتونی "جوات یعنی براوو" جوات یعنی گوش دادن به آهنگای شهرام کاشانی " جوات یعنی آویزون کردن سی دی از آیینه ماشین جوات یعنی ماه عسل امام زاده داوود" جوات یعنی عضویت در تیم ملی پرتاب دارت " جوات یعنی هر هفته استادیوم آزادی" جوات یعنی داوود بهبودی جوات یعنی مهندسی فناوری پشم و مو << واحد تحصیلی خاش>> جوات یعنی لیسانس کتابداری جوات یعنی ۳۳۱۰نوکیا " جوات یعنی کلاه کاپتانی جوات یعنی عینک دودیتو سایه زیره درخت در ضمن اگه ضبط ۲۰۰وات با خودت بردی کوه و آهنگ هایده رو گوش دادی خیلی جواتی بله دوسان این لغت جوات بود در آپ بعدی که معلوم نیس چند ساله دیگه باشه طرزه تهیه ی یک ماشین جوات رو نیز بهتون آموزش میدیم با تشکر از برنامه ی خوبمون
اینم یه مطلب در مورد شناسایی بچه + بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي ( در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است ) بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند . بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است . بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد . در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده . کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق . کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي . بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ . کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست . بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند . معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد...
نامه مامان غضنفر به غضنفر وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده همين ديگه .. خبر جديدي نيست راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم
صد و یک راه برای ذله کردن دخترها! چشماش از یکی دیگه بپرسید - پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ کانال تلویزیون رو عوض کنید هورت بکشید و نوش جان کنید براتون باز کنه و در آخر بگید میرید یه دور بزنید برگردید! بخندید بذارید دختر مورد نظرتون یه لحظه درنگ نکنید دهید! ۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بگید صفحه مورد نظرتونو پیدا نکردید!! دختر چاق مورد نظرتون بگید کوفته شده درش رو باز کنه بلند بزنید زیر خنده بگین ساعتش عقبه بشنوند از حال بهم خوردن چند روز پیشتون تعریف کنید بخندید (نمي دونيد چه حالي مي شه) متری دربیارید شماره موبایلتونو بنویسید بگید سر ساعت 9 زنگ بزنه
از ديد مامان بابا يه پسر خوب بايد
اصلا کلا اگه يه نفر چه دختر چه پسر به يه اقا پسر خوب زنگ بزنه يعني اقا پسره دوست دختر داره) 2-درس خون باشه(يه چيز تو مايه هاي بچه عقدس خانوم اينا باشه يعني از صبح تا شب درس بخونه .......در غير اين صورت دوست دختر داره که فکرش مشغوله شايدم معتاده) 3-پولکي نباشه (تا روزي 1000 تومن معقوله ولي از اون بيشتر يا دوست دختر داره يا معتاده) 4-سرشب خونه باشه (البته يه پسر خوب فقط واسه کتاب خونه بايد بيرون بره .........در بقيه شرايط حتما دوست دختر داره يا معتاده) 5-در شبانه روز فقط 3 ساعت بخوابه (در غير اين صورت هم معتاده هم دوست دختر داره) 6-در ضمن تو حمومم زياد لفطش نمي ده............ .... 1-بالاي 2 سانتي متر ريش داشته باشه(در غير اين صورت کافره) 2-پيراهنش رو شلوارش باشه (در غير اين صورت زيگوله) 3-عضو فعال بسيج باشه(در غير اين صورت دشمنه) از ديد دخترا يه پسر خوب بايد: 1-سوار اسب باشه(اگه نباشه بي کلاسه........البته اسبه سفيد بال دار باشه بهتره) 2-عاشق اونا باشه (اگه نباشه که اسکوله) 3-پولدار باشه(اگه نباشه که خداييش به چه درد مي خوره؟هااااااا اخه پسري که نتونه روزي 20000تومن خرج کنه که به درد جرز ديوار مي خوره .نه؟ 4-هيچ دختري رو قبل از من نديده باشه(مگه مي شه؟) 5- بعد از يک ماه دوستي بياد خواستگاري(نياد که مخ زني بي فايدست)
بار دیگر خجسته ایام نوروزی فرا رسید و رویش دوباره گلها و دمیدن بوی خوش بهاری
همراه با شروع ماه ربیع الاول وعطر آگین شدن جهان جلوه با شکوهتری از انوار الهی را به ارمغان آورد تقارن حلول سال نو و نوروز باستانی با ایام سرور و شادمانی ربیع الولود مبارک باد امیدوارم در ضل عنایت الهی با استعانت از روح بلند پیامبر عظیم الشأن اسلام تحت ولایت حضرت ولی عصر ((عجل الله تعالی فرجه الشریف)) موفق و شاد کام باشید
بازم دلم گرفته چند روزیه که رفتی میگی به خاطره من از عشقمون گذشتی بمون بزار از اسمت یه شعر نو بسازم نزار به جرم دیروز امروزمو ببازم دارم میمیرم برات بزار بیافتم به پات مگه گنا هم چی بود که سرد شده اون نگات به من یه فرصت بده تا دستاتو بگیرم یا اینکه مال من شی یا پای تو بمیرم
|
About![]()
من دلم می خواهد Archivesهفته اوّل خرداد 1388هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 Links
قلبهاي گمشده |